جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٠ - غزل ٧٦ صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
|
اى ساقى! از آن باده يكى جرعه بياور |
كآن بوى، شفا مى دهد از رنج خمارم[١] |
|
و بگويد:
|
آن كيست كز روى كَرَم، با من وفا دارى كند؟ |
بر جاى بدكارى چو من، يكدم نكوكارى كند؟ |
|
|
اوّل به بانگ ناى و نى، گويد به من پيغام وى |
وآنگه به يك پيمانه من، با من هوادارى كند؟ |
|
|
دلبر كه جان فرسود ازاو، كام دلم نگشود از او |
نوميد نتوان بود از او، باشد كه دلدارى كند[٢] |
|
|
سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان |
ساقيا! مىده و كوتاه كن اين گفت و شنُفت |
|
محبوبا! مىدانم زبان را تواناى آنكه از عشق و شدّت محبّتم به تو سخن بگويد نيست، خود بهتر آگاهى چنان از مشاهده جمالت مستم كن و از خويشم بگير و فانىام ساز، تا گفت و شنودى نماند. به گفته خواجه در جاى ديگر:
|
مستم كن آنچنان كه ندانم ز بىخودى |
در عرصه خيال، كه آمد كدام رفت[٣] |
|
خلاصه با اين بيت بخواهد تقاضاى فنا و نيستى خويش را نموده باشد و بگويد:
|
روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير |
پيش شمع، آتش پروانه به جان گو درگير |
|
|
در لب تشنه من بين و مدار آب دريغ |
بر سر كشته خويش آى و ز خاكش برگير |
|
|
ميل رفتن مكن اى دوست! دمى با ما باش |
بر لب جوى طَرَب جوى و به كف، ساغر گير[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٥، ص ٣١٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٨، ص ١٢١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٣، ص ٨٦.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٦، ص ٢٣٠.