جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٦ - غزل ٨١ به دام زلف تو، دل مبتلاى خويشتن است
خواجه در اين غزل از خويشتن پرستى فرياد بر آورده، و چون بر او روشن شده كه علّت محروميّتش از تماشاى جمال دوست جز اين امر نمى باشد. مىگويد:
|
به دام زُلف تو دل، مبتلاى خويشتن است |
بكُش به غمزه كه اينش سزاى خويشتن است |
|
محبوبا مى دانم تو در كنار مظاهرت نمى باشى و تنها از طريق آنان براى عاشقانت جلوه مى نمايى؛ كه: «أَلا! إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ، أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ.»[١]: (آگاه باش كه همانا آنان از ملاقات پروردگارشان در شك و دو دلى هستند، هان! براستى كه او به هر چيز احاطه دارد.)؛ ولى خويشتن پرستى و توجّه به عالم خلقى خود و موجودات، مرا از ديدارت محروم داشته؛ مرا از من با غمزه جلال آميخته با جمالت نابود ساز، تا تنها جمالت را با نابودى و فنايم مشاهده نمايم، به گفته خواجه در جايى:
|
صبح است و ژاله مى چكد از ابرِ بَهْمَنى |
برگِ صبوح ساز و بده جامِ يك من[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
طريقِ كام جستن چيست؟ تركِ كام خود گفتن |
كلاه سرورى اين است، گر اين تَرْك بر دوزى[٣] |
|
و نيز مى گويد:
|
نقش خودى ز لوح دل، پاك كنى تو در زمان |
گر ببرى به جان و دل، راه به كوى بخردى[٤] |
|
[١] - فصلت: ٥٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨١، ص ٤١٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٧، ص ٤٢٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩١، ص ٤٢٤.