جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٠٢
١١٦٤
وَعَطْفِكَ، وَمُنْتَجِعٌ غَيْثَ جُودِكَ وَلُطْفِكَ»
[١]: (به انوار [و يا عظمت] وجه [اسماء و صفات] و به انوار [مقام ذات] پاك و مقدست از تو درخواست نموده، و به عواطف مهربانى و لطائف احسانت تضرّع و التماس مى نمايم كه گمان مرا به آنچه از بخشش فراوان و انعام نيكويت، در قرب به تو و نزديكى و منزلت در نزدت و بهره مندى از مشاهدهات آرزومندم تحقّق بخشى. و هان! اينك اين منم كه خواستار نسيمهاى رحمت و مهربانىات، و جوياى باران بخشش و لطف توام.)؛ لذا مى گويد:
|
شاهدان در جلوه و من شرمسارِ كيسهام |
اى فلك! اين شرمسارى تا به كى بايد كشيد؟ |
|
|
قحطِ جود است، آبروىِ خود نمى بايد فروخت |
باده و گُل، از بهاىِ خرقه مى بايد خريد |
|
افسوس! كه همواره حضرت دوست با تجلّيات خود جلوه گرى دارد و مرا وجهى نيست كه خريدار آن گردم و اگر جانى است آن هم از اوست، نمىدانم تا چه هنگام بايد در اين شرمسارى بمانم؟ كسى هم نيست كه از اين ورطهام با عطاياى خود نجات بخشد؛ زيرا آنان نيز چون من تهيدستند، و كارى از ايشان ساخته نيست و اگر بتوانند از بذل و جود امتناع خواهند داشت؛ با اين وجود چگونه مى توانم آبروى خود را نزد خسيسان بريزم؛ زيرا با سرمايه نيستى و رها كردن خرقه عالم بشريّت و تعلّقات، بايد با ديده تجلّيات و گل مشاهدات را خريدار شد؛ زيرا تا خودبينى وجود دارد، خدا بينى ممكن نيست.
كنايه از اينكه: محبوبا! اين مشكلم جز به دست با كفايت تو حلّ نخواهد شد؛ كه:
٩٠٨
«إلهى! كَسْرى لا يَجْبُرُهُ إلّالُطْفُكَ وَحَنانُكَ وَفَقْرى لا يُغْنيهِ إلّاعَطْفُكَ وَإحسانُكَ ... أسْأَلُكَ أنْ تُنيلَنى مِنْ رَوْحِ رِضْوانِكَ وَتُديمِ عَلَىَّ نِعَمَ امتِنانِكَ وَها! أنَا بِبابِ كَرَمِكَ واقِفٌ، وَلِنَفَحاتِ بِرّكَ مُتَعَرّضٌ،
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.