جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٤ - غزل ٨٤ بحرى است بحر عشق كه هيچش كناره نيست
شده حق مى باشد.- نيز:
٦٧٢
«بِالعَقْلِ صَلاحُ كُلّ أمْرٍ»
[١]: (صلاح و درستى هر چيز به عقل است.- نيز:
٦٧٣
«أيْنَ الْعُقولُ المُسْتَصْبِحَةُ لِمصابيحِ الْهُدى»
[٢]: (كجايند عقلهايى كه چراغهاى هدايت را روشن مى نمايند؟- همچنين:
٦٧٤
«ألْعَقْلُ آلَةٌ أعْطيناها لِمَعرِفَةِ الْعُبُوديَّةِ لا لِمَعْرِفَةِ الرُّبُوبُيَّةِ»
[٣]: (عقل وسيله اى است كه براى شناخت بندگى به ما عنايت شده است نه براى شناخت ربوبيّت.)؛ ولى با اين همه؛ او در كشور عشق حضرت دوست حكومتى ندارد، تا عاشق را از خطرات و ناملايمات آن بر حذر دارد، آنجا عشق است كه مكاره و ناملايمات را با شيرينى مى پذيرد و مكروهى نمى بيند.
خواجه هم در اين بيت خطاب به زاهد و واعظ نموده و مى گويد: ما را از عشق جانان بر حذر مداريد و مگوييد كه عقل بدان راهنما نمى باشد. چرا كه عقل را در مملكت عشق راه نيست، اگر مى توانيد ما را به محبوب و عشق او توجّه دهيد، تا بيشتر مست گرديم. به گفته خواجه در جايى:
|
خدا رااى نصيحتگو! حديث از مطرب و مىگو |
كه نقشى در خيالِ ما، از اين خوشتر نمى گيرد |
|
|
صراحى مى كشم پنهان و مردم، دفتر انگارند |
عجب كز آتش اين زرق، در دفتر نمى گيرد |
|
|
ميان گريه مى خندم، كه چون شمع اندر اين مجلس |
زبان آتشينم هست، امّا در نمى گيرد |
|
|
چه خوش صيد دلم كردى؛ بنازم چشم مستت را! |
كه كس آهوى وحشى را، از اين خوشتر نمى گيرد[٤] |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب العقل، ص ٢٥٨.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب العقل، ص ٢٥٧.
[٣] - الاثنى عشرية، ١٩٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٤، ص ١٥٧.