جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٢ - غزل ١٠٤ شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت
|
عمرى است تا به راهِ غمت رُو نهادهايم |
روى و رياى خلق به يك سر نهادهايم[١] |
|
بخواهد با اين بيان چاره پايان يافتن هجران خود را گويا شود و نيز بگويد:
|
گِرِهْ به باد مزن، گر چه بر مراد وَزَد |
كه اين سخن به مَثَل، مور با سليمان گفت |
|
اى خواجه! ياد دوست است كه سبب نجات تو از روزگار هجران مى باشد، به تعلّقات و ثروت و اموال و اولاد دنيا، دل خوش مدار، اگرچه چند روزى به مرادت باشد؛ زيرا آن چون باد گذراست و نمى توان به آن تكيه نمود. ملاحظه كن سخن مور را با همنوعان خود، درباره حضرت سليمان- ٧- و جنودش كه: «قالَتْ نَمْلَةٌ: يا أَيُّهَا النَّمْلُ! ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ، لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ، وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ»[٢]: (مورچه اى گفت: اى مورچگان به لانههاى خود رويد [تا] سليمان و سپاهانش پايمالتان نكنند، در حالى كه توجه ندارند.) گويا خواجه از اين كلامِ مور كه گفت: «هُمْ لا يَشْعُرُونَ» استفاده نموده به اينكه مور مى خواسته به قوم سليمان (ع) بگويد: به بادى كه چند روزى در اختيار حضرتش است، و بر آن تكيه نمودهاند، نبايد بدان تكيه نمايند، گرچه چند روزى بر مرادشان باشد. تو- اى خواجه! بر حالاتى كه دوام ندارد، و چند روزى بر مرادت مى رود، تكيه مكن.
بخواهد با اين بيان به علّتِ عدم دوام ديدار خود اشاره كند و بگويد: تا از بستگى به جهان طبيعت به تمام معنى نرهى، به پيشگاه حضرت محبوب راهت ندهند، و بگويد:
٨٩٩
«ألهى! أسْكَنتَنا داراً حَضَرَتْ لَنا حُفَرَ مَكْرِها، وَعَلَّقَتْنا بأيْدِى الُمَنايا فى حَبائِلِ غَدْرِها؛ فَإلَيْكَ نَلْتَجئُ امِنَ مَكائِدِ خُدَعِها، وَبِكَ نَعْتَصِمُ مِنَ الإغْتِرارِ بِزَخارِفِ زينَتِها؛ فَإنَّها المُهلِكَةُ طُلّابَها، ألمُتْلِفَةُ حُلّالَها، ألْمَحْشُوَّةُ بِالآفاتِ، ألْمَشْحُونَةُ بِالنَّكَباتِ.»
[٣]: (معبودا! ما را در خانهاى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٧، ص ٣١٤.
[٢] - نمل: ١٨.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٢.