جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٢ - غزل ٩١ ما را ز آرزوى تو، پرواى خواب نيست
|
حافظ چو زَرْ به بوته در افتاد و تاب يافت |
عاشق نباشد آن كه چو زَرْ، او به تاب نيست |
|
آرى، طلا هنگامى عيارى بالا پيدا مى كند كه در بوته آتش گداخته شود و ذرّات ناخالص از آنها جدا شود بشر نيز زمانى قابليّت قرب جانان را مى يابد كه از بوته امتحانات و ابتلائات پيروزمندانه و سرافراز بيرون آيد. و كسى كه گريزان از اين ميدان است، او را عاشق نمى توان نام نهاد. مقامات و كمالاتى را هم كه حضرت محبوب در قرآن شريف براى مخلَصين (به فتح لام- بندگان خاصّش (انبياء و اوصياء- عليهم السّلام- و پيروان واقعى آنان) ذكر فرموده، وقتى براى آنان حاصل مىشود كه از خود بينى ها و خود خواهى ها خالص شده باشد، و به نيستى خويش فعلًا و صفتاً و اسماً و ذاتاً راه يافته، و خداوند آنان را به اين منزلت رهنمون شده باشد؛ كه: «وَ اذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ، أُولِي الْأَيْدِي وَ الْأَبْصارِ، إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ»[١]: (و به يادآور بندگان ما ابراهيم واسحاق و يعقوب را كه صاحبان دست [و نيرومندى و قدرت در طاعت پروردگار] و چشم [و بينايى و روشن دلى در دريافت حقّ در اعتقاد و عمل] بودند، [زيرا] همانا ما آنان را به ويژگى يادآورى خانه [آخرت] مخصوصشان داشتيم.).
خواجه هم در بيت ختم به منزلت والاى خود اشاره نموده، چنانكه در جاى ديگر مى گويد:
|
دوش ديدم كه ملايك دَرِ ميخانه زدند |
گِل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند |
|
|
ساكنانِ حَرَمِ سِرّ عِفافِ ملكوت |
با منِ راه نشين، باده مستانه زدند |
|
|
نقطه عشق، دل گوشه نشينان خون كرد |
همچو آن خال كه بر عارض جانانه زدند |
|
|
آتش آن نيست كه بر خنده او گريد شمع |
آتش آن است كه در خرمن پروانه زدند.[٢] |
|
[١] - ص: ٤٥- ٤٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٤، ص ١٥١.