جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٦ - غزل ٨٩ ساقىام خضر است و مى، آب حيات
|
سماطِ دهرِ دون پرور، ندارد شهدِ آسايش |
مذاقِ حرص و آزاى دل! بشوى از تلخ و از شورش[١] |
|
لذا مى گويد:
|
چون دمِ عيسى، نسيم او ز لطف |
مرده صد ساله را بخشد حيات |
|
نسيمِ باده تلخ از لب شيرين حيات بخش محبوب در لطف و پاكيزگى چون دم عيسوى است و استشمام عطر آن مردگان صد ساله و گرفتاران تعلّقات عالم طبيعت را زندگى ابدى مى بخشد. بخواهد با اين بيان بگويد:
|
روانِ تشنه ما را به جرعه اى درياب |
چو مى دهند زلالِ خَضِر به جامِ جَمَت |
|
|
دلم مقيم دَرِ توست، حُرمتش مىدار |
به شكر آنكه خدا داشته است محترمت |
|
|
هميشه وقت تواى عيسى صبا! خوش باد |
كه جانِ عاشق دلخسته، زنده شد به دَمَت[٢] |
|
و ممكن است منظور خواجه از «نسيم»، نفحات الهى باشد. بخواهد بگويد:
نسيمهاى جان بخش خود را بفرست، و خواجهات را از بند هجران خلاصى بخش.
در جايى مى گويد:
|
اى صبا! نكهتى از خاك دَرِ يار بيار |
ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار |
|
|
تا معطر كنم از لطفِ نسيم تو، مشام |
شمّه اى از نفحاتِ نَفَس يار بيار |
|
|
روزگارى است كه دل، چهره مقصود نديد |
ساقيا! آن قدحِ آينه كردار بيار[٣] |
|
|
جز به آب آتشين، يعنى شراب |
حل نمى گردد مرا اين مشكلات |
|
اى آنان كه حضرت محبوب و ديدارش را مى طلبيد و بدان راه نمى يابيد!.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤١، ص ٢٦٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٥، ص ٩٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٢، ص ٢٢٨.