جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٥ - غزل ٧٩ تا سر زلف تو در دست نسيم افتاده است
الْأَسْماءَ كُلَّها.»[١]: (و همه نامهاى خود را به آدم [٧] آموخت.)
|
دل من در هوس روى تواى مونس جان! |
خاكى راهى است كه در پاى نسيم افتاده است |
|
معشوقا! همان گونه كه باد، ذرّات خاك را به هر كجا كه مى خواهد با خود به همراه مى برد، دل من نيز در هوس ديدن رويت، به دست نفحات قدسى است افتاده، كه هر لحظه مرا به سويى مى كشاند، و مى خواهد بازم از طريق مظاهرت به ملكوتشان راهنما گردد. به گفته خواجه در جايى:
|
صبا! تو نكهت آن زلفِ مشكبودارى |
به يادگار بمانى كه بوى او دارى |
|
|
دلم كه گوهر اسرار عشق دوست در اوست |
توان بدست تو دادن گرش نكو دارى[٢] |
|
امّا نمى دانم كىام به خود راه مى دهى، و از وصلت برخوردار خواهم شد.
بخواهد بگويد:
|
به چشم مهر اگر با من، مهام را يك نظر بودى |
از آن سيمين بدن كارم، به خوبى خوبتر بودى |
|
|
به وصلش گر مرا روزى، ز هجران فرصتى بودى |
مبارك ساعتى بودى، چه خوش بودى اگر بودى![٣] |
|
|
همچو گرد اين تنِ خاكى، نتوانَد برخاست |
از سر كوى تو، زآن رو كه عظيم افتاده است |
|
محبوبا! من چون گردى نيستم كه به بادى از جاى برخيزم، و تو را به آسانى بدست نياوردهام كه با مشكلات روزگار فراق زودت از دست بدهم. كنايه از اينكه:
از ديدارت محرومم مگردان؛ كه:
٦٣٧
«أسْئَلُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبِأنْوارِ قُدْسِكَ، وَأبْتَهِلُ إلَيْكَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِكَ وَلَطآئِفِ بِرّكَ، أنْ تُحَقّقَ ظَنّىِ بِما أؤمّلُهُ مِنْ جَزيلِ إكْرامِكَ وَجَميلِ إنعامِكَ فِى القُربى
[١] - بقره: ٣١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٠، ص ٤١٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٨، ص ٤٢٨.