جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٨ - غزل ٩٣ ديدى كه يار جز سر جور و ستم نداشت
|
نگه كردن به درويشان، منافىّ بزرگى نيست |
سليمان با چنان حشمت، نظرها بود با مورش[١] |
|
|
حافظ! ببر تو گوىِ فصاحت، كه مدّعى |
هيچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت |
|
آرى، تنها كسانى مى توانند گوى فصاحت را در گفتار خود از ديگران بربايند كه بياناتشان در زير چوگانِ معنا جلوه گرى داشته باشد، نه آنان كه صرفاً با الفاظ و اصطلاحات و سجع و قافيه بازى مى كنند. انصافاً خواجه گوى فصاحت را از پيشينيان و بعد از خود تا زمان ما (به گونه اى كه ذكر شد) ربوده است. در جايى در تمجيد از بياناتش مى گويد:
|
قيمتِ دُرّ گرانمايه ندانند عوام |
حافظا! گوهر يكدانه مده جز به خواص[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است |
آفرين بر نفسِ دلكش و لطف سخنش[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤١، ص ٢٦٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٣، ص ٢٦٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٩، ص ٢٦٥.