جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٨ - غزل ١٠٤ شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت
آسودهاند.) علاوه، حضور در قيامت براى محاسبه مى باشد، ايشان حساب خود را در اين عالم نمودهاند؛ كه: «فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ»[١]: (پس همان آنان فرا خوانده خواهند شد، مگر بندگان مخلص و پاك [به تمام وجود] خداوند.) خواجه هم مى گويد: «حديثِ هول قيامت كه گفت» در واقع بخواهد بگويد: هول قيامت، در مقابل روزگار هجران و مشكلات آن چيزى به حساب نمى آيد؛ كه:
٧٨٩
«إلهى! ... صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ، فَكَيْفَ أصْبِرُ عَلى فِراقِكَ؟»
[٢]: (معبودا! ... [گيرم كه] بر عذابت شكيبا باشم، پس چگونه بر فراق و دورىات صبر نمايم؟- به گفته خواجه در جايى:
|
ز باغِ وصل تو، يابد رياضِ رضوان، آب |
ز تابِ هِجْرِ تو دارد، شرارِ دوزخ، تاب[٣] |
|
و بگويد:
|
نشانِ يار سفر كرده از كه پرسم باز؟ |
كه هرچه گفت بَريدِ صَبا، پريشان گفت |
|
حضرت دوست مرا پس از ديدارش به هجران مبتلا ساخت و برفت، و حال از آن يار بىنشان خبرى ندارم. كيست تا به او رهنمونم گردد؟ زيرا با نشان نمى تواند از بى نشان خبر دهد. اينجاست كه بايد «بريَدِ صبا» هرچه مى گويد، پريشان بگويد. در جايى مى گويد:
|
صوفى! بيا كه آينه صاف است جامْ را |
تا بنگرى صفاىِ مِىِ لَعْلْ فام را |
|
|
رازُ درونِ پرده زِ رندان مست پرس |
كاين حال نيست، زاهدِ عالى مقام را |
|
|
عنقا شكارِ كس نشود، دام باز چين |
كاينجا هميشه، باد به دست است دام را |
|
|
من آن زمان، طمع ببريدم ز عافيت |
كاين دل نهاد، در كفِ عشقت، زمام را[٤] |
|
[١] - صافات: ١٢٧ و ١٢٨.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢، ص ٥٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩، ص ٤٤.