جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨ - غزل ٦١ يا رب! آن شمع شب افروز زكاشانه كيست؟
خواجه در اين غزل پس از آنكه مبتلا به فراق گرديده، در مقام اظهار اشتياق به محبوب برآمده و مى گويد:
|
يا رب! آن شمعِ شبْ افروز ز كاشانه كيست؟ |
جان ما سوخت؛ بپرسيد كه جانانه كيست؟ |
|
بار الها! شب هنگام، معشوقم برايم جلوه نمود و سپس رُخ پوشيد، و مهلت نداد تا سيرش ببينم. نمىدانم او را چه مرامى مى باشد؟ اكنون كه دل مرا به آتش تجلّى خود سوزانيد و رفت، بعد از اين معشوقِ چه كسى خواهد بود، و پس از ديدارش مبتلا به آتش فراقش خواهد كرد؟ در جايى مى گويد:
|
دوش مى آمد و رُخساره برافروخته بود |
تا كجا باز دلِ غمزده اى سوخته بود |
|
|
رسمِ عاشق كُشى و شيوه شهرْ آشوبى |
جامه اى بود كه بر قامتِ او دوخته بود |
|
|
جانِ عُشّاق سپندِ رُخِ خود مى دانست |
و آتشِ چهره بر اين كار برافروخته بود[١] |
|
در نتيجه بخواهد بگويد:
|
يا رب! سببى ساز، كه يارم به سلامت |
بازآيد و بِرْهاندم از جنگِ [ظ: چنگ] ملامت |
|
|
خاكِ رَهِ آن يارِ سفر كرده بياريد |
تا چشمِ جهانْ بين كُنَمش جاىِ اقامت[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨١، ص ١٥٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٨، ص ٩٥.