جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤ - غزل ٦٤ عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت!
غزل ٦٤ [: عيبِ رندان مكن اى زاهدِ پاكيزه سرشت! ...]
|
عيبِ رندان مكن اى زاهدِ پاكيزه سرشت! |
كه گناه دگرى، بر تو نخواهند نوشت |
|
|
من اگر نيكم اگر بد، تو برو خود را باش |
هركسى آن دِرْوَدَ عاقبِ كار، كه كشت |
|
|
همه كس طالب يارند، چه هشيار و چه مست |
همه جا خانه عشق است، چه مسجد چه كنشت |
|
|
سر تسليمِ من و خاكِ دَرِ ميكدهها |
مدّعى گر نكند فهمِ سخن، گو: سر و خشت |
|
|
نااميدم مكن از سابقه، از روز ازل |
تو چه دانى كه پسِ پرده، كه خوب است و كه زشت |
|
|
نه من از خانه تقوى بدر افتادم و بس |
پدرم نيز بهشتِ ابد از دست بهشت |
|
|
بر عمل تكيه مكن خواجه! كه در روز ازل |
تو چه دانى قلمِ صُنع، به نامت چه نوشت |
|
|
گر نهادت همه اين است، زهى پاك نهاد! |
ور سرشتت همه اين است، زهى پاك سرشت! |
|
|
باغ فردوس لطيف است، و ليكن زنهار |
تو غنيمت شمر اين سايه بيد و لبِ كشت |
|
|
حافظا! روز اجل، گر به كف آرى جامى |
يكسر از كوى خرابات، برندت به بهشت |
|