جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٠٠
غزل ١٢٠ [: ابرِ آذارى بر آمد، بادِ نوروزى وزيد ...]
|
ابرِ آذارى بر آمد، بادِ نوروزى وزيد |
وجهِ مِىْ مى خواهم و مُطْرِب، كه مى گويد: رسيد |
|
|
شاهدان در جلوه و من شرمسارِ كيسهام |
اى فلك! اين شرمسارى تا به كى بايد كشيد؟ |
|
|
قحطِ جود است، آبروىِ خود نمى بايد فروخت |
باده و گُل، از بهاىِ خرقه مى بايد خريد |
|
|
غالباً خواهد گشود از دولتم، كارى كه دوش |
من همى كردم دعا و صُبح، آمين مى دميد |
|
|
با لبىّ و صد هزاران خنده، گل آمد به باغ |
از كريمى گوئيا، از گوشه اى بويى شنيد |
|
|
دامنى گر چاك شد در عالمِ رندى، چه باك؟ |
جامه اى در نيكنامى نيز مى بايد دريد |
|
|
اين لطايف، كز لبِ لعلِ تو من گفتم، كه گفت؟ |
و آن تطاول، كز سَرِ زُلفِ تو من ديدم، كه ديد؟ |
|
|
عدلِ سلطان، گر نپرسد حالِ مظلومانِ عشق |
گوشه گيران را ز آسايش، طمع بايد بُريد |
|
|
تيرِ عاشق كُش، ندانم بر دلِ حافظ كه زد؟ |
اين قدر دانم كه از شعرِ تَرَش خون مى چكيد |
|