جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٩٨ - غزل ١١٩ دل من در هواى روى فرخ
فَحَصَلَ أسيراً فى قَبْضَتِكَ»
[١]: (معبودا! ما را از آنان كه عقلشان به ياد تو فريفته و سرگشته، و دلشان از رانده شدن به سويت پر كشيده، پس انگيزههاى محبّتت آنان را فرا گرفته، و در نتيجه گرفتار و اسير پنجه [جلال] تو گرديده اند قرارده.).
و ممكن است مرا از «ساقى»، استاد باشد و بخواهد بگويد: اى استاد طريق! به ياد جمال دلربا و چشمان مست يار، از آن شراب ارغوانى و نفحات و عنايتهايى كه دوست به تو نموده، به من نيز عنايت فرما، تا از توجّه به عالم طبيعت آزاد گردم.
به گفته خواجه در جايى:
|
ساقيا! برخيز و دَرْدِهْ جام را |
خاك بر سر كن غَمِ ايّام را |
|
|
ساغر مِىْ در كفم نه، تا زِ سر |
بر كشم اين دَلْقِ ازْرَق فام را[٢] |
|
|
دوتا شد قامتم همچون كمانى |
زِ غم پيوسته، چون ابروىِ فرّخ |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! از غم هجرانت قامتم خميده گشت، و هنوز از شراب تجلّياتت ننوشيدم، بخواهد بگويد:
|
مژده وصل تو كو؟ كز سَرِ جان برخيزم |
طاير قدسم و از دامِ جهان برخيزم |
|
|
يارب! از ابرِ هدايت برسان بارانى |
پيشتر زآنكه چو گَردى زِ ميان برخيزم |
|
|
به ولاى تو كه گر بنده خويشم خوانى |
از سر خواجگى كَونْ و مكان برخيزم[٣] |
|
|
نسيمِ مُشكِ تاتارى خَجِل كرد |
شَميمِ موىِ عنبرْ بوىِ فرّخ |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١١٢. احتمال دارد كه در نسخه اصل كه بحار الانوار از آن نقل نموده، به جاى« مِنْ سَوْقِهِ إلَيْكَ» عبارتِ« مِنْ شَوْقِهِ إلَيْكَ» باشد كه در اين صورت معنى اين مى شود: و دلهايشان از شوق و ميل شديد به تو پر كشيده.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣، ص ٤٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.