جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٤ - غزل ١٠٠ روشن از پرتو رويت، نظرى نيست كه نيست
|
تاكى اى دُرّ گرانمايه! روا خواهى داشت |
كز غمت ديده مردم همه دريا باشد[١] |
|
|
تو خوداى شُعله رخشنده! چه دارى در سر؟ |
كه كباب از حركاتت، جگرى نيست كه نيست |
|
اى محبوبى كه يكتا در جمال و حسن و زيبايى مى باشى! بر افروختگى و رخشندگى جمالت جگر تمامى عالم را، دانسته و ندانسته، به آتش عشق ديدارت كباب نموده؛ كه:
١١٤٢
«يا مَنْ أنْوارُ قُدْسِهِ لأبْصارِ مُحِبّيهِ رآئِقَةٌ! وَسُبُحاتُ وَجْهِهِ لِقُلُوبِ عارِفيهِ شآئِقَةٌ! يا مُنى قُلُوبِ الْمُشتاقينَ! ويَا غايَةَ آمالِ المُحِبّيِنَ!»
[٢]: (اى خدايى كه انوار قدسش به چشم دوستانش در كمال روشنى، و انوار روى [اسماء و صفات] اش بر قلوب عارفان او، شوق آور و نشاطانگيز است! اى آرزوى دل مشتاقان! واى نهايت آمال دوستان!- به گفته خواجه در جايى:
|
اى همه كار تو مطبوع و همه جاىِ تو خوش! |
دلم از عشوه شيرينِ شكر خاىِ تو خوش |
|
|
شيوه نازِ تو شيرين، خط و خال تو مليح |
چشم وابروى تو زيبا، قد و بالاى تو خوش |
|
|
پيش چشم تو بميرم، كه بدان بيمارى |
مىكند درد مرا از رُخِ زيباى تو خوش |
|
|
در رَهِ عشق، كه از سيلِ فنا نيست گذار |
مىكنم خاطرِ خود را به تماشاى تو خوش[٣] |
|
|
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز |
ورنه در مجلس رندان، خبرى نيست كه نيست |
|
اهل خلوت و رندان، به راز و اسرار آفرينش آگاهند، ولى پرده برداشتن از اين راز را براى نا اهلان مصلحت نمى دانند؛ كه:
٧٦٣
«إنّكُمْ على دينٍ، مَنْ كَتَمَهُ أعَزَّهُ اللّهُ، وَمَنْ أذاعَهُ أذَلَّهُ اللّهُ»
[٤]: (همانا شما بر دينى هستيد، كه هر كسى آن را كتمان نمايد، خداوند عزيز و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٧، ص ٢١٣.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨- ١٤٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٠، ص ٢٦٥.
[٤] - اصول كافى، ج ٢، ص ٢٢٢، روايت ٣.