جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٣ - غزل ٨٥ چه لطف بود كه ناگاه، رشحه قلمت
دلبرا! مىبينم به بندگان خاصّ و مقرّبين درگاهت، از شراب زلال و تجلّيات و مشاهدات پر شورت مضايقه نمى نمايى، مرا نيز جرعه اى از آن عنايت فرما، و روان تشنهام را درياب و مگذار محروم و عطشان بميرم. در جايى مى گويد:
|
اى كه مهجورىِ عُشّاق روا مى دارى! |
بندگان را زِ بَرِ خويش، جدا مى دارى! |
|
|
تشنه باديه را هم به زلالى درياب |
به اميدى كه در اين رَهْ، به خدا مى دارى |
|
|
دل ربودى و بِحِل كردمت اى جان! ليكن |
بِهْ از اين دار نگاهش، كه مرا مى دارى[١] |
|
|
صبا ز روىِ تو با هر گُلى حديثى كرد |
رقيب، كى رَهِ غمّاز داد در حرمت |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! نفحات قدسى و نسيمهاى روح پرورت، چون به بندگان و اهل طاعتت مى گذرند، از تو و كمال و جمالت با آنان سخنها دارند، و ايشان را به يادت حياتى تازه مى دهندو به گفته خواجه در جايى:
|
آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست |
آورد حِرْزِ جان ز خطِ مُشكبار دوست |
|
|
خوش مى دهد نشانِ جلال و جمال يار! |
خوش مى كند حكايتِ عِزّ و وقار دوست؟![٢] |
|
بر عكس، دشمنان باطنى و ظاهرى و تعلّقات عالم طبيعت، همواره مانع مىگردند از اينكه چشم دل به جمالت بگشايند، كنايه از اينكه: مرا هم از پيامهاى آن نفحات برخوردار فرما. در جايى مى گويد:
|
گر بادِ فتنه هر دو جهان را به هم زند |
ما و چراغ چشم و رَهِ انتظار دوست |
|
|
كُحْلُ الجَواهرى به من آراى نسيم صبح! |
زان خاك نيك بخت كه شد رهگذار دوست |
|
|
ماييم و آستانه عشق و سَرِ نياز |
تا خواب خوش كه را بَرَد اندر كنارِ دوست[٣] |
|
و ممكن است مراد خواجه از «صبا»، نبى اكرم- ٦- و يا يكى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٦، ص ٣٨٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦، ص ٦٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦، ص ٦٢.