جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٤ - غزل ٧٩ تا سر زلف تو در دست نسيم افتاده است
|
به زلف گوى كه آيين سركشى بگذار |
به طرّه گوى: كه قلب ستمگرى بشكن |
|
|
برون خرام و ببر گوى نيكى از همه كس |
سزاى خورده و رونق پرى بشكن[١] |
|
و يا بخواهد بگويد: جمالت در بر افروختگى چون آتش، و زلفت چون دودى است كه از آن بر مى خيزد، اين دو با هم زيبايى خاصّى به تو مى دهند، جمال و جلال هر دو را بايد داشته باشى، تا فريفتگانى چون مرا به خودت جذب نمايى.
|
سايه سروِ تو بر قالبم اى عيسى دم! |
عكس روحى است كه در عظمِ رميم افتاده است |
|
خواجه در اين بيت به معيّت و احاطه حضرت حق سبحانه با مظهريّت موجودات و به ويژه بشر مى خواهد اشاره كند، و در ضمن از چگونگى شهود خويش خبر دهد، و تمنّاى چنين مشاهده اى را باز بنمايد. مىگويد: محبوبا! لطف تو با من و ديگر مضاهرت چون دم عيسوى است كه به استخوانى پوسيده جان مىدهد. لذا مى گويد:
|
زُلف مشكين تو در گلشن فردوس عذار |
چيست طاووس؟ كه در باغِ نعيم افتاده است |
|
دلبرا! برخوردارى مظاهر عالم از اسماء و صفات و كمالات تو، به مانند بهره مندى طاووسى است است در باغى پر نعمت، يعنى هر موجودى در فراخور اقتضاى طبيعت خود، از تو و كمالاتت بهرهمند مى شود، و از خود هيچ ندارد، كه:
«وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»[٢]: (و هيچ چيزى نيست مگر اينكه گنجينه هايش نزد ماست و ما آن را جز به اندازه معيّن [به عالم خلق] فرو نمى فرستيم.) تنها انسان است كه به جهت ابعاد وجودى و تعليم اسماء به او شدن، مىتواند بيش از ديگر موجودات از حق سبحانه و اسماء و صفاتش بهرهمند گردد؛ كه: «وَ عَلَّمَ آدَمَ.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٩، ص ٣٤٨.
[٢] - حجر: ٢١.