جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٣ - غزل ١٠١ كس نيست كه افتاده آن زلف دو تا نيست
لذا مى گويد:
|
تيمار غريبان، سبب ذكرِ جميل است |
جانا! مگر اين قاعده در شهر شما نيست؟ |
|
محبوبا! دلجويى بندگانت از غريبان، پسنديده و موجب ذكر جميل از آنان مىگردد. «جانا! مگر اين قاعده در شهر شما نيست؟» كنايه از اينكه:
|
منم غريب ديار و تويى غريب نواز |
دمى به حال غريب ديار خود پرداز |
|
|
به هر كمند كه خواهى بگير و بازم بند |
به شرط آنكه ز كارم نظر نگيرى باز |
|
|
گَرَم چو خاكِ زمين خوار مى كنى سهل است |
خرام ميكن و بر خاك، سايه مى انداز[١] |
|
|
چون چشم تو دل مى برد از گوشه نشينان |
دنبال تو بودن، گُنه از جانب ما نيست |
|
محبوبا! اين جاذبه چشم و جمال توست كه از خلق و تعلّقات گسستگان را بى اختيار به حضرتت دعوت مى كند و مى خواهندت و زاهد آن را گناه از جانب ما مى پندارد.
اشاره به اينكه: دلبرا! من اگر تو را عاشقم و مى جويمت، بدين جهت است كه مرا به فطرت توحيدى و محبّتت آفريده اى و امر فرموده اى كه آن گونه بخوانمت و جز اين نمى توانم باشم؛ كه: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ، وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ.»[٢]: (پس استوار و مستقيم، روى و تمام وجود خويش را به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد هيچ دگرگون شدنى براى آفرينش خدا نيست، اين همان دين استوار است ولكن اكثر مردم [از اين حقيقت] آگاه نيستند.- همچنين:
٧٧٠
«ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ إرادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ»
[٣]: (سپس مخلوقات را در طريق اراده و خواست خويش رهسپار ساخته، و در راه محبّت و دوستى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.
[٢] - روم: ٣٠.
[٣] - صحيفه سجّاديّه( ع) دعاى ١.