جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٠ - غزل ٧٩ تا سر زلف تو در دست نسيم افتاده است
غزل ٧٩ [: تا سَرِ زُلف تو در دستِ نسيم افتاده است ...]
|
تا سَرِ زُلف تو در دستِ نسيم افتاده است |
دلِ سودا زده، از غصّه دو نيم افتاده است |
|
|
چشمِ جادوى تو خود، عينِ سَوادِ سِحْر است |
اين قدر هست، كه اين نسخه سقيم افتاده است |
|
|
در خَم زُلف تو آن خالِ سِيَهْ، دانى چيست؟ |
نقطه دوده، كه در حلقه جيم افتاده است |
|
|
سايه سرو تو بر قالبم اى عِيْسى دَمْ! |
عكسِ رُوحى است، كه در عَظْمِ رَميم افتاده است |
|
|
زُلف مشكين تو در گُلْشَنِ فردوس عذار |
چيست طاووس؟ كه در باغِ نعيم افتاده است |
|
|
دلِ من در هَوَس روىِ تواى مونسِ جان! |
خاك راهى است، كه در پاى نسيم افتاده است |
|
|
همچو گَرْداين تنِ خاكى، نتوانَدبرخاست |
از سر كوى تو، ز آن رو كه عظيم افتاده است |
|
|
آن كه جز كعبه مقامش نَبُد از يادِ لبت |
بر دَرِ ميكده ديدم كه مقيم افتاده است |
|
|
حافظِ گمشده را با غمت اى جانِ عزيز! |
اتّحادى است كه از عهدِ قديم افتاده است |
|