جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٤ - غزل ٩٥ اى نسيم سحر! آرامگه يار كجاست؟
دعوت مى كنند، ولى چه فايده؟ كه: «عيشِ بىيار مُهنّا نبود، يار كجاست؟» پرده از چهره آنان بردار، تا با ديده دل جمال زيبايت را با آنان مشاهده نمايم و از هجران خلاصى يابم؛ كه:
٧٣٤
«إلهى! ... أنْتَ الَّذى أَشْرَقْتَ الأنْوارَ فى قُلُوبِ أوْلِيآئِكَ، حَتّى عَرَفُوكَ وَوَحَّدُوكَ [وَجَدُوكَ]، وَأَنْتَ الَّذى أزَلْتَ الأغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أحِبّآئِكَ، حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ وَلَمْ يَلْجَئُوا إلى غَيْرِكَ ... [إلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟! وَمَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟! لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلًا، وَلَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغى عَنْكَ مُتَحَوّلًا»
[١]: (تويى كه انوار را در دل اوليائت تابانيدى تا به مقام معرفت و شناسايى و توحيدت نائل آمدند؛ [يا: تو را يافتند]؛ تويى كه اغيار را از دل دوستانت زدودى، تا اينكه غير تو را به دوستى نگرفته و به غير تو پناه نبردند ... [معبودا!] كسى كه تو را از دست داد چه چيزى را يافت و آنكه تو را يافت چه چيزى را از دست داد؟ مسلماً هركس به جاى تو به ديگرى دل بسته و خشنود شد، محروم گشت، و هركه از تو روى گردان شد، زيان برد.) بخواهد بگويد:
|
هُماىِ اوجِ سعادت به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد |
|
|
حُباب وار بر اندازم از نشاط كلاه |
اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد |
|
|
شبى كه ماهِ مراد از افق طلوع كند |
بود كه پرتوِ نورى به بام ما افتد؟[٢] |
|
لذا باز مى گويد:
|
دلم از صومعه و صحبتِ شيخ است ملول |
يارِ ترسا بچه كو؟ خانه خمّار كجاست؟ |
|
از عبادت قشرىام در صومعه، و از نشستن با شيخ و مقدّسهاى خشك نيز نتيجه اى نديده و آزرده خاطر شدم، و قدمى از عالم طبيعت و خاكى فراتر نگذاشتم.
كجاست آن محبوب بىهمتا و معشوقى كه به جمال و زيبايىاش، از قشر به لُبّ و حقيقت رهنمونم شود و از ديدارش به مستى گرايم؟ در جايى مى گويد:.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.