جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٧ - غزل ٧٦ صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
از بيت ختم اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه را طولانى شدن روزگار هجران به گفتار ابيات آن وا داشته و طرح سؤال و جواب عاشق و معشوق مجازى را باز نموده، تا علّت عدم وصولش به كمال و موجبات آن را متذكّر شود و گله بيجا از معشوق ننمايد. مىگويد:
|
صبحدم مرغِ چمن با گل نو خاسته گفت: |
ناز كم كن كه در اين باغ بسى چون تو شكفت |
|
|
گل بخنديد كه از راست نرنجيم، ولى |
هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت |
|
اين دو بيت مختصرى از شرح حال عاشق و معشوقهاى مجازى است، آرى، بلبل عاشق پس از ايّام انتظار و ناراحتيهاى زمان هجران و ديدن روى گل، چون به معشوق خود مى رسد، زبان به گله و شكايت مى گشايد؛ از طرفى معشوق ناز و كرشمه مى نمايد، تا شور عاشق افزون شود. اگرچه اعتراض عاشق، به جهت رنج ايّام فراق طبيعى است، امّا هرگز نبايد با محبوب خود سخنى درشت و بىادبانه داشته باشند. عاشق را جز كوچكى و خاكسارى در مقابل معشوق چيز ديگرى شايسته نيست.
خواجه هم با اين بيان مى خواهد بگويد: صبح هنگام، كه چشم در چمنزار كثرات و مظاهر عالم طبيعت گشودم و خودم را محروم از مشاهده ملكوتشان ديدم، گفتم: چه شده كه محبوبم در پرده و حجاب خلقيّت مستور گشته و مشاهدهاش