جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٠ - غزل ١٠٥ مدامم مست مى دارد نسيم جعدگيسويت
بصيرت را از تو وام گيرم، به خويش بازگردانم، تا همانگونه كه از طريق آثار به انوارت راه يافتم. [پس از توجّه به آثار باز] از اين راه به تو باز گردم، در حالى كه باطنم از نظر و توجه [استقلالى] دادن به مظاهر مصون و محفوظ باشد، و همت و انديشهام از تكيه نمودن و بستگى به آنها برداشته شده باشد؛ كه تو بر هر چيز توانايى.)
|
وگر رسم فنا خواهى كه از عالَم بر اندازى |
بيفشان زلف تا ريزد، هزاران جان ز هر مويت |
|
معشوقا! اگر در نظر دارى كه من و بندگان عاشقت را از عالم فنا به بقاء رهنمون گردى، جانمان كه به دام زلفت گرفتار آمده و به فناى خويش راه يافته، آزاد فرما، تا بار ديگر به عالم كثرت باز گرديم، تو را با ديده وحدت در كثرت بنگريم، كه:
٨٠٩
«إنَّ أهْلَ الآخِرَةِ ... لا يَشْغَلُهُمْ عَنِ اللّهِ شَىْ ءٌ طَرْفَةَ عَيْنٍ»
[١]: (براستى كه اهل آخرت ... هيچ چيز آنان را به اندازه چشم بر هم زدنى از خدا [به خود] مشغول نمى سازد.) بخواهد بگويد:
٩١٢
«ألهى! وَاجْعَلْنى مِمَّن نادَيْتَهُ فَأجابَكَ، وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ، فَناجَيْتَهُ سِرّاً، وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً»
[٢]: (بارالها! مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و اجابتت نمودند، و به آنها نظر افكندى و در برابر جلال و عظمتت مدهوش گشتند، سپس در باطن با آنها مناجات كردى و آشكارا و در ظاهر براى تو عمل نمودند.)
|
من و باد صبا، مسكين و سرگردانِ بىحاصل |
من از افسونِ چشمِ مست و او از بوىِ گيسويت |
|
گويا خواجه در اين بيت نيز كمالى را كه در ابيات گذشته تقاضا كرده، مىطلبد و مىگويد: محبوبا! مرا به افسون چشم و جذبه جمالت گرفتار نمودى، و باد صبا و مقرّبان درگاهت را به بوى زلفت، و هر دو سرگردان و بىحاصليم، مگر آنكه به شهود ذاتى و كمالات بالاترى نايل گرديم، اينجاست كه حاصلى خواهيم داشت؛.
[١] - وافى، ج ٣، باب مواعظ الله سبحانه، ص ٣٩.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.