جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٠ - غزل ٦٦ حال دل با تو گفتنم هوس است
خير؟ به گفته خواجه در جايى:
|
شب قدر است و طى شد نامه هجر |
سَلامٌ فيه حتّى مَطْلَعِ الْفَجْر |
|
|
دلا! در عاشقى ثابت قدم باش |
كه در اين رَهْ نباشد كارْ بىاجر |
|
|
دلم رفت و نديدم روىِ دلدار |
فغان از اين تطاول! آه از اين زجر! |
|
|
برآاى صبحِ روشن دل! خدا را |
كه بس تاريك مى بينم شبِ هجر[١] |
|
|
وَهْ! كه دُردانه اى چنين نازك |
در شبِ تار، سُفتنم هوس است |
|
هركسى ديدار معشوق خود را در روشنايى تمنّا مى كند تا كاملًا از جمال او بهرهمند گردد، ولى من محبوب و دُردانه لطيف و مجرّد خود را در تاريكى شب قدر مىجويم؛ زيرا مرا به ديدارش در اين شب پذيرفته؛ كه: «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»[٢]: و به گفته خواجه در جايى:
|
آن شب قدرى كه گويند اهلِ خلوت، امشب است |
يا رب! اين تأثيرِ دولت از كدامين كوكب است |
|
|
تا به گيسوىِ تو دستِ ناسزايان كم رسد |
هر دلى در حلقه اى در ذكرِ يا رب! يا رب! است |
|
|
كُشته چاه زَنْخدانِ توام كز هر طرف |
صد هزارش گردن جان زيرِ طُوقِ غَبْغَب است[٣] |
|
|
اى صبا! امشبم مدد فرماى |
كه سحرگه، شكفتنم هوس است |
|
اى باد صبا! واى نفحات الهى! ظلمت و تاريكى عالم بشريّتم، گل حقيقت مرا.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٩، ص ٢٣٣.
[٢] - قدر: ٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣، ص ٦٠.