جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٢ - غزل ٨٥ چه لطف بود كه ناگاه، رشحه قلمت
وحشت و تنهايى مبدّل مگردان ... پس به عزّت و سر افرازىات سوگند، اگر مرا برانى هرگز از درگاهت جدا نخواهم شد، و از تملّق و اظهار دوستى و خاكسارى [در برابر] تو دست نخواهم كشيد، بخاطر آنچه كه [اى سرور من!] از شناخت و آگاهى به كرم و بزرگوارى و گستردگى رحمتت به دلم الهام شده معبودا! آيا بنده جز به سوى سرور و آقاى خويش مى رود؟! و آفريده و مخلوق جز به سوى آفريدگارش پناه مى برد؟! [].)
|
ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتى |
كه لاله بر دَمَد از خاكِ كُشتگان غمت |
|
معشوقا! مىترسم در غم عشقت بميرم، و زمانى از من خبريابى كه در خاك خفته باشم، و بر مزارم گُل سرخِ لاله روييده باشد، كنايه از اينكه: بيش از اين در هجرم مگذار، و ديدهام را به مشاهدهات روشن فرما؛ كه:
٩٠٢
«إلهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ، فَما أوْلَيْتَه؟! ايَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالْخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالاحْسانِ مَوْصُوفاً؟!»
[١]: (معبودا! كيست كه در طلب پذيرايىات بر تو فرود آمد و پذيرايىاش نكردى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم با آنكه جز تو مولايى كه به نكو كارى ستوده باشد نمى شناسم؟!.- به گفته خواجه در جايى:
|
بيار باده و بازم رهان ز رنجورى |
كه هم به باده توان كرد، دفعِ مخمورى |
|
|
به هيچ وجه نباشد فروغِ مجلسِ انس |
مگر به روى نگار و شراب انگورى[٢] |
|
لذا باز مى گويد:
|
روان تشنه ما را به جرعه اى درياب |
چو مى دهند زُلال خَضِر، به جامِ جمت |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٩، ص ٣٩٣.