جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٣ - غزل ٧٠ دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست
|
گر موج خيزِ حادثه سر بر فلك زند |
عارف به آب تر نكندرَخْتِ پختِ[١] خويش[٢] |
|
|
شمع، گر ز آن لب خندان، به زبان لافى زد |
پيش عُشّاقِ تو، شبها به غرامت برخاست |
|
كنايه از اينكه: باز محبوبم فرمود: عاشقى كه بكلّى از خود نرسته اگر در نزد عشّاق و برجستگان و راه يافتگان به ما از خويش دم زند، بايد به غرامت اين عملش از شرمندگى عمرى سر خجلت به زير افكند و آنان را براى عذرِ سركشى خود واسطه قرار دهد تا حضرت دوست وى را بپذيرد و بفهماند كه: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»[٣]: (و هيچ چيزى نيست مگر اينكه گنجينه هايش نزد ماست، و ما آن را جز به اندازه معيّن [به عالَم خلق] فرو نمى فرستيم.- نيز: «فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ، وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»[٤]: (پس پاك و منزّه است خدايى كه ملكوت [و باطن] هر چيزى به دست اوست و تنها به سوى او باز مى گرديد.- بفهماند: «أَلا! لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ»[٥]: (آگاه باشيد! كه [عالَم] خلق و امر از آن اوست.- با اين كه: «لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ، أَلا! إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ»[٦]: (تمام آنچه در آسمانها و همه آنچه كه در زمين است، از آنِ اوست: آگاه باشيد! كه همه امور تنها به سوى خدا بازمى گردد.) اينجاست كه سالك عاشق در تمنّاى ديدار او شود و بگويد:
|
روى بنما و وجودِ خودم از ياد ببر |
خرمنِ سوختگان را همه گو باد ببر |
|
[١] -[ ظ: بختِ].
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٥، ص ٢٦٣.
[٣] - حجر: ٢١.
[٤] - يس: ٨٣.
[٥] - اعراف: ٥٤.
[٦] - شورى: ٥٣.