جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٤ - غزل ٧٧ گر ز دست زلف مشكينت خطايى رفت، رفت
معشوقا! اگر برقى از آتش عشقت خرمن عبادات قشرى (ظاهرى) مرا سوزانيد، چه باك؟ اندوهگين نخواهم شد، زيرا به نهايت آرزوى خويشم رسانيدى، و پس از ديدارت از ناملايماتى كه از تو بر اين فقير درگاهت رسيده سخن به ميان نخواهم آورد؛ زيرا اين زمان وقت شكر گذارى است، نه شكايت، و وقت آن است كه بگويم:
|
خوش آمد گل، وَز آن خوشتر نباشد |
كه در دستت بجز ساغر نباشد |
|
|
زمان خوشدلى درياب، درياب |
كه دايم در صدف، گوهر نباشد |
|
|
غنيمت دان و مِىْ خور در گُلستان |
كه گل تا هفته ديگر نباشد[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: معشوق من معشوقى است كه جز كام خود نمىخواهد (و بايد چنين باشد)، و هر لحظه صلاىِ «لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ؟ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ»[٢]: (امروز سلطنت و پادشاهى از آن كيست؟ از آن خداوند يكتايى قهّار و چيره.) سر مى دهد و اگر بر گداى خويش بىعنايتى روا داشته، مىخواسته از خود بستاندم و به وصالش نايل سازد؛ و لذا به جان و دل خريدار آنم و پس از مشاهده گله مند نخواهم بود، چرا كه:
|
گر دلى از غمزه دلدار بارى بُرد، بُرد |
در ميان جان و جانان، ماجرايى رفت، رفت |
|
آرى، غمزه و كرشمههاى جلالى حضرت دوست، سالك را از خود مى ستاند و او را به مقام والاى انسانيت نايل مى سازد و سبب بهره منديش از دلدار مى شود.
خواجه هم مى گويد: چنانچه دلى از رهگذر غمزه او بهره اى برد، خوشا بر احوالش! و اگر وى عاشق خود را دير به حضور پذيرا شد نمى توان وى را مؤاخذه نمود كه چرا چنين و چنان كردى؛ كه: «لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ، وَ هُمْ يُسْئَلُونَ»[٣]: (خداوند از آنچه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٤، ص ١٤٤.
[٢] - غافر: ١٦.
[٣] - انبياء: ٢٣.