جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٤ - غزل ٩٩ خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت
عاشق دلباخته چون از ديدارى كه از معشوق خود داشته محروم مى گردد، با بيانات گوناگون از آن ديدار و چگونگىاش ياد مى كند، ظاهر اين است كه خواجه در اين غزل با تعبيرات ظاهرى، از مشهودات خود كه در گذشته داشته، از جمال و كمال محبوب سخن به ميان آورده و در ضمن تمنّاى ديگر بار او را نموده و مى گويد:
|
خَمى كه ابروىِ شوخ تو در كمان انداخت |
به قصدِ جانِ منِ زارِ ناتوان انداخت |
|
محبوبا! در گذشته چون برايم جلوه نمودى، ابروان و تجلّيات شوخ و شيرينت با جلوه گريها و كمان كشيدنش، قصدِ ستاندن جان ناتوان مرا داشت. كنايه از اينكه:
بازم از چنان ديدارى بهره مندم ساز. در جايى مى گويد:
|
طالع اگر مدد كند، دامنش آورم به كف |
گر بكشد زهى طَرَب! ور بكُشد زهى شرف! |
|
|
از خم ابروى توام، هيچ گشايشى نشد |
وه! كه در اين خيال كج، عمر عزيز شد تلف |
|
|
ابروى دوست كى شود، دستكش خيال من |
كس نزده است از اين كمال، تير مراد بر هدف[١] |
|
|
شراب خورده و خوى كرده، كى شدى به چمن |
كه آبِ روى تو آتش در ارغوان انداخت |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٣، ص ٢٧٣.