جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٣ - غزل ٧٣ ساقى! بيار باده، كه ماه صيام رفت
غزل ٧٣ [: ساقى! بيار باده، كه ماهِ صيام رفت ...]
|
ساقى! بيار باده، كه ماهِ صيام رفت |
دردِهْ قدح، كه موسمِ ناموس و نام رفت |
|
|
وقتِ عزيز رفت، بيا تا قضا كنيم |
عمرى كه بىحضورِ صُراحىّ و جام رفت |
|
|
در تابِ توبه، چند توان سوخت همچو عود؟ |
مِىْ دِهْ، كه عمر در سَرِ سوداى خام رفت |
|
|
مستم كن آنچنان، كه ندانم ز بىخودى |
در عرصه خيال، كه آمد كدام رفت |
|
|
بر بُوى آنكه، جرعه جامى به ما رَسَد |
در مَصْطَبه، دعاى تو هر صبح و شام رفت |
|
|
دل را كه مرده بود، حياتى ز نو رسيد |
تا بويى از نسيمِ مِىْاش در مشام رفت |
|
|
زاهد، غرور داشت، سلامت نبرد راه |
رند از رَهِ نياز، به دارُ السَّلام رفت |
|
|
زاهد! تو دان و خلوتِ تنهايى و نياز |
عُشّاق را حواله به عيشِ مدام رفت |
|
|
نقدِ دلى كه بود مرا، صَرْفِ باده شد |
قلبِ سياه بود و از آن در حرام رفت |
|
|
ديگر مكن نصيحتِ حافظ، كه رَهْ نيافت |
گمگشته اى كه باده عشقش به كام رفت |
|