جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٨ - غزل ١٠٠ روشن از پرتو رويت، نظرى نيست كه نيست
٨٦٠
وِلايَتكَ ... وَمَنَحْتَهُ بِالنَّظرِ إلى وَجْهِكَ، وَحَبَوْتَهُ بِرِضاكَ، وَأعَذْتَهُ مُنْ هِجرِكَ وَقِلاكَ، وَبَوَّأتَهُ مَقْعَدَ الصّدقِ فى جوارِكَ»
[١]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه براى قرب و ولايتت برگزيده ... و مشاهده روى و اسماء و صفاتت را ارزانىشان داشته و مقام رضا و خشنودىات را به ايشان بخشيده، و از دورى و ناخشنودىات پناهشان داده، و در جايگاه راستى و حقيقت در جوار خويش جا دادهاى.- بگويد:
|
مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان |
هجران بلاى ما شد، يارب! بلا بگردان |
|
|
اى نور چشم مستان! در عين انتظارم |
چنگ حزين و جامى بنواز يا بگردان[٢] |
|
|
تا به دامن ننشيند ز نسيمت گَردى |
سيلِ اشك از نظرم بر گُذرى نيست كه نيست |
|
عزيزا! اشك سيل آساى من در هر كجا براى آن است كه غبار دو گانگى و حجاب كَثراتت را كه بر اثر تعلّقات و توجّه به مظاهر عالم برايم حاصل شده و يا مى خواهد ميان من و تو جدايى به وجود آورد، با آن زائل سازم؛ كه:
٧٥٦
«ألْبُكاء مِنْ خيفَةِ اللّهِ لِلْبُعْدِ عَنِ اللّهِ، عِبادَةُ العارِفينَ»
[٣]: (گريستن از ترس و بيم خداوند، به خاطر دورى از خدا، عبادت عارفان مى باشد.) كنايه از اينكه: تا غبار عالم طبيعتم پاى بند خود ننموده، ديگر بار مشاهدهات را نصيبم گردان. در جايى مى گويد:
|
باز آى ساقيا! كه هوا خواهِ خدمتم |
مشتاق بندگىّ و دعاگوىِ دولتم |
|
|
ز آنجا كه فيض جام سعادت، فروغ توست |
بيرون شدن نماى ز ظلمات حيرتم |
|
|
دورم به صورت از دَرِ دولتسراى دوست |
ليكن به جان و دل ز مقيمان حضرتم |
|
|
حافظ به پيش چشم تو خواهد سپرد جان |
در اين خيالم ار بدهد عُمر، مهلتم[٤] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٤، ص ٣٥١.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب البكاء، ص ٣٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٧٨.