جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٩ - غزل ٩٦ خواب آن نرگس فتان تو، بى چيزى نيست
حضرتت براى خواجهات بىچيزى نيست. گويا مى خواهى با كلامت مرا به خود بخوانى، و سپس به داغ غمت مبتلا سازى و نمك بر آن بپاشى و به هجرت بسوزىام، شايد با اين بيان بخواهد گله از او نمايد و بگويد:
|
ز آن يار دلنوازم، شكرى است با شكايت |
گر نكته دان عشقى، خوش بشنو اين حكايت |
|
|
بى مزد بود و منّت، هر خدمتى كه كردم |
يارب! مباد كس را، مخدوم بىعنايت! |
|
|
رندان تشنه لب را آبى نمى دهد كس |
گويا ولى شناسان رفتند از اين ولايت |
|
|
اى آفتاب خوبان! مىسوزد اندرونم |
يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت[١] |
|
|
چشمه آب حيات است دهانت، امّا |
زيرِ لب، چاه زنخدان تو بىچيزى نيست |
|
دلبرا! دهانت با تراوشهايى كه از گفتارت براى دلجويى عاشقانت دارد، حيات تازه اى به آنان مى دهد، امّا آن تجلّى ديگرى كه در زير لب دارى، بى چيزى نيست، مىخواهى با سخنانت آنها را بفريبى و در چاهِ زنخ (كه از تجلّياتت مى باشد) گرفتار سازى. كنايه از اينكه: مرا در گذشته با تجلّى كلامى و كمالىات فريفتى، و حال در محروميّتم قراردادى. در جايى مى گويد:
|
ببرد از من قرار و طاقت و هوش |
بُتِ سنگين دلِ سيمين بَناگوش |
|
|
ز تابِ آتشِ سوداىِ عشقش |
بسان ديگ، دايم مى زنم جوش |
|
|
چو پيراهن، شوم آسوده خاطر |
گرش همچون قبا، گيرم در آغوش |
|
|
دواى تو، دواى توست حافظ! |
بَرو دوشش، بَر و دوشش، بَر و دوش[٢] |
|
|
جان، دِرازاىِ تو بادا! كه يقين مى دانم |
دركمان، ناوكِ مژگان تو بىچيزى نيست |
|
غزيزا! الهى كه همواره باقى و برقرار بوده باشى (كه هستى)، مىدانم تير مژگانى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٧، ص ٩٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣١، ص ٢٥٣.