جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥١ - غزل ١١٣ درد ما را نيست درمان الغياث!
|
كَمينهْ شرطِ وفا، تَركِ سر بود حافظ! |
برو اگر زِ تو اين كار بر نمى آيد؟[١] |
|
|
خون ما خوردند اين كافِرْ دلان |
اى مسلمانان! چه درمان؟ الغياث! |
|
اى مسلمانان! تجلّيات جلالى محبوب خون مرا ريختند و ترحّمى به من نكردند، فرياد از اين رسم و رويّه او كه نمى خواهد براى عاشق خود چيزى بگذارد.
به گفته خواجه در جايى:
|
در غمِ خويش چنان شيفته كردى بازم |
كز خيالِ تو به خود باز نمى پردازم |
|
|
عهد كردى كه بسوزى ز غمِ خويش مرا |
هيچ غم نيست، تو مى سوز، كه من مى سازم |
|
|
آنچنان بر دلِ من نازِ تو خوش مى آيد |
كه حلالت بكنم گر بكُشى از نازم |
|
|
اگر از دام خودم نيز خلاصى بخشى |
هم به خاكِ سَرِ كوى تو بُوَد پروازم |
|
|
حافظ ار جان ندهد بَهْرِ تو چون پروانه |
پيش روىِ تو، چو شمعش به شبى بگذارم[٢] |
|
|
دادِ مسكينان بده، اى روزِ وصل! |
از شبِ يَلْداىِ هجران الغياث! |
|
فرياد از ظلمت و تاريكى و ناملايمات عالم هجران و مهجورىام از دوست! اى روزگار وصال! عاشقان و مسكينان و بيچارگان عالم فراق چون منى را فرياد رس، كه دورى دلدار از پايم در آورده. بخواهد بگويد:
٨٧٣
«إلهى! هذا ذُلّى ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا حالى لا يَخْفى عَلَيْكَ، مَنْكَ أطْلُبُ الْوُصُولَ إلَيكَ، وَبِكَ أسْتَدِلُّ عَلَيْكَ؛ فَاهْدِنى بِنُورِكَ إلَيْكَ»
[٣]: (بار الها! اين خوارى من است كه در پيشگاهت پيداست، و اين حال من است كه بر تو پنهان نيست، از تو وصال و رسيدن به خودت را خواهانم و به تو بر تو راهنمايى مى جويم، پس به نور خويش مرا به سويت رهنمون شو.- بگويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٦، ص ٢٠٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٠، ص ٣٠٣.
[٣] - اقبال اعمال، ص ٣٤٩.