جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٩ - غزل ١١٣ درد ما را نيست درمان الغياث!
خواجه در اين غزل فرياد از روزگار هجران و مشكلاتى كه در سر راه پايان يافتن آن است داشته، و نبايد چنين باشد اگر به كلّى از خود نرسته باشد. مىگويد:
|
دردِ ما را نيست درمان الغياث! |
هجرِ ما را نيست پايان الغياث! |
|
آرى درمان درد عاشق و پايان يافتن ايّام هجرانش به وصال معشوق ممكن مىشود و تا اثرى از خود بينى وى باقى است، نبايد انتظار پايان يافتن روزگار دورىاش را داشته باشد، و وقتى خلاصى از آن يافت عاشقى و مهجورى نمى ماند، تا فرياد داشته باشد. خواجه هم در مقام تقاضاى اين منزلت بوده و مى خواهد بگويد:
٨٧٢
«إلهى! ... وَشَوْقى إلَيْكَ لايَبُلُّهُ إلّاالنَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وقرارى لَايِقرُّدُونَ ذُنُوىّ مِنْكَ، وَلَهْفتى لا يَرُدُّها إلّارَوْحُكَ، وَسُقمى لا يَشفيهِ إلّاطِبُّكَ، وَغمّى لا يُزيلُهُ إلّاقُرْبُكَ»
[١]: (معبودا! ... و به شوقم به تو، جز نظر به روى [اسماء و صفات] ات آب نمى پاشد، و قرارم جز به نزديكى به تو آرام نمى گيرد، و حزن و اندوهم را جز راحتى و رحمت از جانبت بر طرف نمى كند، و بيمارىام را جز طبابت تو بهبودى نمى بخشد، و غم و اندوهم را جز قرب و نزديكىات زايل نمى سازد.- بگويد:
|
ما دردِ پنهان، با يار گفتيم |
نتوان نهفتن، درد از طبيبان |
|
|
يارب! امان ده، تا باز بيند |
چشم محبّان، روىِ حبيبان |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.