جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٤ - غزل ٦٧ حسنت به اتفاق ملاحت، جهان گرفت
غزل ٦٧ [: حُسنت به اتّفاقِ ملاحت، جهان گرفت ...]
|
حُسنت به اتّفاقِ ملاحت، جهان گرفت |
آرى، به اتّفاق، جهان مى توان گرفت |
|
|
افشاىِ رازِ خلوتيان خواست كرد شمع |
شكر خدا! كه سِرِّ دلش، در زبان گرفت |
|
|
مىخواست گُل، كه دم زَنَد از رنگ و بوى تو |
از غيرتِ صبا، نَفَسش در دهان گرفت |
|
|
چون لاله، كج نهاد كلاهِ طرب زِ كِبْر |
هر داغدل، كه باده چون ارغوان گرفت |
|
|
آن روز عشق ساغرِ مِىْ خرمنم بسوخت |
كآتش، ز عكسِ عارضِ ساقى در آن گرفت |
|
|
آسوده بر كنار، چو پرگار مى شدم |
دوران، چو نقطه عاقبتم درميان گرفت |
|
|
خواهم شدن به كوىِ مغان، آستين فشان |
زين فتنهها، كه دامنِ آخِر زمان گرفت |
|
|
بر برگِ گُل، زِخون شقايق نوشتهاند: |
كآنكس كه پخته شد، مِىِ چون ارغوان گرفت |
|
|
مِىْ ده، كه هر كه آخِرِ كار جهان بديد |
از غم، سبك برآمد و رَطْلِ گِران گرفت |
|
|
مِىْ ده به جامِ جَمْ، كه صَبُوحِ صبوحيان |
چون پادشه، به تيغِ زَرْافشان جهان گرفت |
|
|
فرصت نگر، كه فتنه چو در عالَم اوفتاد |
عارف، به جامِ مِىْ زد و از غم، كَران گرفت |
|
|
زين آتش نهفته، كه در سينه من است |
خورشيد، شعله اى است كه بر آسمان گرفت |
|
|
حافظ! چو آبِ لطف زِ نظم تو مى چكد |
حاسد، چگونه نكته توانَد بر آن گرفت؟! |
|