جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٧ - غزل ٨٧ ز آن يار دلنوازم، شكرى است با شكايت
دست يافتهام؛ كه:
٦٩٢
«أللّهُمَّ! إنّى أسْألُكَ إيماناً لا أجْلَ لَهُ دُونَ لِقآئِكَ، أحْيِنى ما أحْيَيتَنى عَلَيْهِ، وَتَوَفَّنَى إذا تَوَفَّيْتَنىِ [عَلَيْهِ]، وَابْعَثْنى إذا بَعَثْتَنى عَلَيْهِ»
[١]: (خداوندا! براستى از تو ايمانى را خواهانم كه فرجام و سرانجامى براى آن جز ملاقاتت نباشد، مرا تا زمانى كه زندهام داشتهاى، براى آن [حال] زنده بدار، و هرگاه كه [نفس و جان] مرا كاملًا مى ستانى، [بر آن حال] بگير، و هنگامى كه مرا [در قيامت] بر مى انگيزانى، بر آن [حال] برانگيز.) بخواهد با اين بيان بگويد:
|
اى كه مهجورى عُشّاق روا مى دارى! |
بندگان را ز بَرِ خوى جدا مى دارى! |
|
|
تشنه باديه را هم به زلالى درياب |
به اميدى كه در اين رَهْ به خدا مى دارى |
|
|
دل ربودى و به حل كردمت اى جان! ليكن |
به از اين دار نگاهش كه مرا مى دارى[٢] |
|
|
در زُلف چون كَمَندش، اى دل! مپيچ، كآنجا |
سرها بريده بينى، بى جرم و بىجنايت |
|
آرى، حضرت محبوب كثرات را دامى قرار داده براى صيد عاشقانش؛ كه:
١٤٨٤
«خُلَقْتُ الْخَلْقَ، لكَىْ أعْرَفَ»
[٣]: (مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم [آنها مر ابشناسند].- نيز:
٦٩٤
«ألْحَمْدُلِلّهِ الْمُتَجَلّى لَخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ»
[٤]: (حمد و سپاس خدايى راست كه با مخلوقات خويش براى مخلوقاتش تجلّى نموده.) خواجه هم به خود خطاب كرده و مى گويد: براى ديدن معشوق، تا به نيستى خود و عالم پى نبرده اى در فكر آن مشو كه خويش را در دام مظاهرش بيافكنى؛ زيرا چون جمالش از اين طريق جلوه كند، هر بيننده اى را كه به فناى خويش راه نيافته، نابود خواهد كرد و تاب آن را نخواهند آورد. «سرها بريده بينى، بى جرم و بىجنايت.» كنايه از اينكه: اى خواجه! واى سالك! اگر آرزوى.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٧٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٦، ص ٣٨٥.
[٣] - بحار الانوار، ج ٨٧، ص ٣٤٤.
[٤] - نهج البلاغه، خطبه ١٠٨.