جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٨ - غزل ٨٧ ز آن يار دلنوازم، شكرى است با شكايت
ديدار او را دارى، خود را بايد آماده كشته شدن در پيشگاهش نمايى. در جايى مىگويد:
|
بيا كه با سرِ زُلفت قرار خواهم كرد |
كه گر سرم برود، بر ندارم از قدمت[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
نيست كس را ز كمند سر زلف تو خلاص |
مىكشى عاشق مسكين ونترسى ز قصاص |
|
|
عاشقِ سوخته دل تا به بيابان فنا |
نرود، در حرم دل نشود خاص الخاص |
|
|
به هوادارىِ آن شمع، چو پروانه، وجود |
تا نسوزى، نشوى از خطر عشق خلاص[٢] |
|
و ممكن است منظور خواجه از «مپيچ»، نصيحت ظاهرى باشد، كه مبادا به دنيا و كثرات آن به نظر استقلال بنگرى كه تو را از معنويّت و راه يافتن به حقيقت مظاهر جدا مى سازد؛ كه:
٧٩٩
«إلهى! أسْكَنْتَنا داراً حَفَرَتْ لَنا حُفَرَ مَكْرِها، وَعَلَّقَتْنا بِأيدِى الْمَنايا فى حَبآئِلِ غَدْرِها؛ فَإلَيْكَ نَلْتَجِى ءُ مِنْ مَكآئِدِ خُدَعِها، وَبِكَ نَعْتَصِمُ مِنَ الإغْتِرارِ بِزَخارِفِ زِيْنَتِها؛ فَإنَّهَا الْمُهْلِكَةُ طُلّابَها، ألْمُتْلِفَةُ حُلّالَها، ألْمَحْشُوَّةُ بِالآفاتِ، ألْمَشْحُونَةُ بِالنَّكَباتِ، إلهى! فَزَهّدْنا فيها، وَسَلّمْنا مِنْها، بِتَوفيقِكَ وَعِصْمَتِكَ.»
[٣]: (معبودا! ما را در خانهاى [دنيا] منزل دادى كه گودالهاى نيزنگش را براى ما كنده، و با چنگالهاى آرزو ما را در دامهاى حيله خود در آويخته است؛ پس از نيرنگهاى فريبش تنها به تو پناه آورده، و از فريفته شدن به آرايشهاى زيورش به تو چنگ زدهايم، زيرا دنيا طالبان خود را به هلاكت مبتلا ساخته، و ساكنانش را نابود مى سازد، [دنيايى كه] آكنده از آفتها و آسيبها و پر از مصائب و گرفتاريهاست.
بارالها! پس ما را به توفيق و نگاهدارى از جانب خويش، بى رغبت و زاهد در آن نموده و از [گزند] آن سالم بدار.- نيز:
٨٠٨
«إلهى! أمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إلَى الآثارِ، فَارْجِعْنى إلَيْكَ بِكِسْوَةِ الأنْوارِ وَهِدايَةِ الأسْتِبصار، حَتّى أرْجِعَ إلَيْكَ مِنْها، كَما دَخَلْتُ إلَيْكَ مِنْها، مَصْونَ السِرّ عَنِ النَّظَرِ إلَيْها
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٥، ص ٩٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٣، ص ٥٦٧.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٢.