جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٣ - غزل ٧٥ غمش تا در دلم مأوى گرفته است
با اين همه:
|
چو ما در سايه الطاف اوييم |
چرا او سايه از ما، وا گرفته است؟ |
|
با وجود آنكه الطاف معنوى و ظاهرى بىپايان دوست از ازل تا ابد از هر جهت شامل حال ما بوده و خواهد بود، و همگان همواره غرق نعمتهاى درونى و روحانى و خارجى او هستيم، كه: «وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً»[١]: (و نعمتهاى ظاهرى و باطنىاش را بر شما گسترانيده است.) چه شده كه سايه از ما بر گرفته، و عنايتى را كه در ازل نموده و ما را شيفته خود ساخته، در اين عالم ارزانىمان نمى دارد و به آتش درونىمان آبى نمى پاشد، و به راه خود هدايت نمى فرمايد، تا به منزلگاه قربش باز راه يابيم؟ بى تأمّل علّتِ آن، خود ماييم كه گرفتارى عالم طبيعت از بهره مندى از وى محروممان ساخته؛ لذا مى گوييم:
٦٢١
«أللّهُمَ! وَاهْدِنا إلى سَوآءِ السَّبيل، وَاجْعَلْ مَقيلَنا عِنْدَك خَيْرَ مَقيلٍ، فى ظَليلٍ خَليلً وَمُلْكٍ جَزيلٍ؛ فَإنَّكَ حَسْبُنا، وَنِعْمَ الْوَكيلُ!»
[٢]: (خداوندا! و ما را به راه راست راهنمايى فرما، و استراحتگاهمان را در نزد بهترين آسايشگاه در سايه جاودانى [رحمت] و پادشاهى و سلطنت سترگ [خويش] قرارده، كه همانا تو ما را بسى، و چه كارگذار خوبى!.- مىگوييم:
|
من خرابم ز غم يار خراباتى خويش |
مىزند غمزه او، ناوك غم بر دل ريش |
|
|
با تو پيوستم و از غير تو دل ببريدم |
آشناى تو ندارد سرِ بيگانه و خويش |
|
|
به عنايت نظرى كن كه من دلشده را |
نرود بىمدد لطف تو كارى از پيش |
|
|
آخراى پادشه حسن و ملاحت! چه شود |
گر لب لعل تو ريزد نمكى بر دل ريش |
|
|
پرسش حال دل سوخته كن بهر خدا |
نيست از شاه عجب گر بنوازد درويش[٣] |
|
[١] - لقمان: ٢٠.
[٢] - اقبال العمال، ص ٦٨٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.