جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٠ - غزل ٨٠ بلبلى برگ گلى خوش رنگ در منقار داشت
|
ز سر و قدّ دلجويت، مكن محروم، چشمم را |
بدين سرچشمهاش بنشان، كه خوش آب روان دارد[١] |
|
لذا مى گويد:
|
يار اگر ننشست با ما، نيست جاى اعتراض |
پادشاهِ كامران بود، از گدايان عار داشت |
|
اگر وصال جانانم دوام نداشت، و خواسته او بر اين قرار گرفته باشد كه همچون گذشته گرفتار هجران باشم، جاى اعتراضى نيست؛ زيرا او پادشاهى است كه همواره طالب به كام رسيدن خود بوده و مى باشد، و مى خواهد «لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ؟ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ»[٢]: (امروز سلطنت و پادشاهى از آن كيست؟ از آن خداوند يكتاى قهّار و چيره.) گويد، و من از خويش اظهار وجودى نداشته باشم، و چون اين گونه نيستم، از ديدارش محرومم مى دارد. در جايى مى گويد:
|
ميل من سوى وصال و قصد او سوى فراق |
تركِ كامِ خود گرفتم، تا بر آيد كام دوست[٣] |
|
و در جايى نيز مى گويد:
|
آن يار كز او خانه ما جاى پرى بود |
سر تا قدمش چون پرى از عيب برى بود |
|
|
دل گفت: فرو كش كنم اين شهر به بويش |
بيچاره ندانست كه يارش سَفَرى بود! |
|
|
از چنگ مَنَش اخترِ بد مهر بدَر برد |
آرى، چه كنم؟ فتنه دورِ قمرى بود |
|
|
عذرش بنه اى دل! كه تو درويشى و او را |
در مملكت حسن، سر تاجورى بود[٤] |
|
خلاصه آنكه: علّت محروميت من از دوام وصالش آن بود، كه كاملًا در نيستى خود سير نكرده بودم؛ امّا:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، منزل ١٣٨، ص ١٢٦.
[٢] - غافر: ١٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨، ص ٦٣.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٥، ص ٢١٧.