جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٩ - غزل ٨٠ بلبلى برگ گلى خوش رنگ در منقار داشت
خواجه اين غزل را در انتظار و تمنّاى ديدار دوباره حضرت معشوق، با بيانات شيوا و عاشقانه سروده، و در ضمن به علّت محروميّت خود اشاره نموده. مىگويد:
|
بلبلى، برگ گلى خوش رنگ در منقار داشت |
واندر آن برگ و نوا، خوش نالههاى زار داشت |
|
|
گفتمش: در عين وصل، اين ناله و فرياد چيست؟ |
گفت: ما را جلوه معشوق، در اين كار داشت |
|
خواجه در اين دو بيت با تشبيه حالات عشّاق مجازى به بلبل و گل مى گويد: از عاشقى كه پس از وصال به محبوب خود نيز مى ناليد، پرسيدم: اكنون چرا مى نالى؟
گفت: بيتابى و سوز و ناله من، ديگر از فراق نيست. شوق ديدار مرا بدين كار واداشته. در واقع خواجه با اين دو بيت ديدار از دست رفته خويش را بيان نموده و مىخواهد بگويد: ديگر بارم به خود راه ده. در جايى مى گويد:
|
بُتى دارم كه گِرد گُل، ز سنبل سايبان دارد |
بهار عارضش خطّى، به خون ارغوان دارد |
|
|
غبار خط بپوشانيد، خورشيد رُخش يارب! |
حيات جاودانش ده، كه حسن جاودان دارد |
|
|
ز خوف هجرم ايمن كن، اگر امّيد آن دارى |
كه از چشم بد انديشان، خدايت در امان دارد |
|