جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧١ - غزل ٧٩ تا سر زلف تو در دست نسيم افتاده است
خواجه در اين غزل با بيانات عاشقانهاش، ضمن اينكه از مشاهدات گذشتهاش ياد مى كند، در مقام اظهار اشتياق به ديدار دوباره حضرت دوست بوده و مى گويد:
|
تا سَر زلف تو در دست نسيم افتاده است |
دل سودا زده از غُصّه دو نيم افتاده است |
|
محبوبا! فريفتگى ما به تو امروزى نيست، از آن زمان كه در ازل نفحاتت، حجاب از عالم خلقى نوريمان برداشت، و «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[١]: (و ايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟.) فرمودى، جمال و كمال تو را با خود مشاهده نموديم و «بَلى شَهِدْنا»[٢]: (بلى، گواهى مى دهيم.) گفتيم، و ما را دلباخته و سودا زده خويش ساختى؛ امّا كشاكش آثار عالم خلقى و امرى و جلال و جمالت، دلمان را از غصّه همواره نديدنت، دو نيم ساخته.
و ممكن است بخواهد بگويد: در ازل ديدارمان حاصل شد و در عالم خاكى به جهت ظلمتى كه دارد، در كشاكش صفات جلال و جمالت واقع شديم كه گاهى از تو جدايمان مى سازند و زمانى به جهت اينكه نورت به ما محيط است از ما دل مىربايند؛ كه:
٦٣٤
«وَبِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى أضآءَ لَهُ كُلُّ شَىْ ءٍ»
[٣]: (و به نور وجه و اسماء و صفاتت كه تمام اشياء بدان روشن و نورانى است.).
[١] - اعراف: ١٧٢.
[٢] - اعراف: ١٧٢.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧.