جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥١ - غزل ٧٦ صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
|
اشك حافظ، خِرَد و صبر به دريا انداخت |
چه كند؟ سوز غمِ عشق نيارست نهُفُت |
|
آرى، عاشق بايد اسرار عشق و مشكلات خود را پنهان دارد و بر آن صبر نمايد.
عقل هم چنين حكم مى كند، امّا اشك چشمانش راز نهان او را فاش مى سازد.
خواجه هم مى خواهد بگويد: دورى دلدار، عقل و صبر را از من ربود و اسرار درونىام را فاش ساخت. در جايى مى گويد:
|
كوهِ صبرم نرم شد چون موم از دستِ غمت |
تا درآب و آتش عشقت، گدازانم چو شمع |
|
|
رشته صبرم به مِقراضِ غمت ببريده شد |
همچنان در آتشِ هجر تو، سوزانم چو شمع |
|
|
گر كُمَيْتِ اشك گلگونم نبودى تند رو |
كى شدى پيدا به گيتى، راز پنهانم چو شمع؟[١] |
|
و در جايى نيز مى گويد:
|
سيل اين اشك روان، صبرِ دل حافظ برد |
بَلَغَ الطّاقَةَ يا مُقْلَةَ عَيْنى! بينى[٢] |
|
و نيز مى گويد:
|
حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده |
ماتم زده را داعيه سور نمانده است[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥١، ص ٣٩٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٩.