جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٩ - غزل ٧٦ صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
٢٧٧٩
افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ وَإنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إلَىَّ بِالنّافِلَةِ حَتّى احِبَّهُ»
[١]: (و هيچ بنده اى به چيزى محبوبتر دوست داشتنى تر از آنچه بر او واجب نمودهام، به سوى من نزديكى نجست، و براستى كه با افزون بر واجب [و عمل مستحبّ] به سوى من نزديكى مى جويد، تا اينكه او را مورد محبّت خويش قرار دهم.- به گفته خواجه در جايى:
|
به سِرّ جامِ جَمْ آنگه نظر توانى كرد |
كه خاك ميكده كحل بصر توانى كرد |
|
|
گدايىِ درِ ميخانه طرفه اكسيرى است |
گراين عمل بكنى، خاك، زَر توانى كرد |
|
|
مباش بىمى و مطرب به زير چرخ كبود |
كز اين ترانه، غم از دل بدر توانى كرد |
|
|
به عزم مرحله عشق پيش نه قدمى |
كه سودها برى ار اين سفر توانى كرد[٢] |
|
|
در گلستان ارم، دوش چو از لطف هوا |
زلف سنبل ز نسيم سحرى مى آشفت |
|
|
گفتم: اى مسند جَمْ! جام جهان بينت كو؟ |
گفت: افسوس! كه آن دولت بيدار بخفت |
|
خواجه در اين دو بيت حالات خود را به گل سنبل و زلف و كاكل پريشانش تشبيه نموده و مى گويد: شب گذشته از خويش پرسيدم: كجا شد حالى كه در گذشته ملكوت عالم و تجلّيات حضرت دوست را مشاهده مى نمودى؟ گفت: افسوس! آن دولت و آن حالات روح افزا ناپايدار بود. بخواهد با اين بيان تقاضاى بازگشت حالات گذشته را بنمايد و بگويد:
|
گر دست دهد خاك كف پاى نگارم |
بر لوح بَصَر خطّ غبارى بنگارم |
|
|
پروانه اوگر برسد در طلب جان |
چون شمع، همان دم به دمى جان بسپارم |
|
|
بر بوى كنار تو شدم غرقه و اميّد |
از موج سرشكم كه رساند به كنارم |
|
[١] - اصول كافى، ج ٢، ص ٣٥٢، از روايت ٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.