جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٦ - غزل ٧٧ گر ز دست زلف مشكينت خطايى رفت، رفت
|
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم |
كه در طريقت ما، كافرى است رنجيدن[١] |
|
لذا مى گويد:
|
عشق بازى را تحمّل بايداى دل! پاىدار |
گر ملالى بود، بود وگر خطايى رفت، رفت |
|
آرى، عاشق سالك اگر صبر و بردبارى را در طريق بندگى حضرت دوست پيشه خود نسازد، و بر مشكلات پايدار نباشد، كجا مى توان او را چنين نام نهاد؟ خواجه هم مى گويد: عشق بازى را تحمّل ...
اينجاست كه چون وصالش حاصل شود، به گذشته خود به نظر حُسن مى نگرد.
و مى گويد:
|
چرا نه در پىِ عزمِ ديار خود باشم؟ |
چرا نه خاكِ كفِ پاىِ يارِ خود باشم؟ |
|
|
ز دست بختِ گران خواب و كارِ بىسامان |
گرم بود گلهاى، رازْ دارِ خود باشم |
|
|
هميشه پيشه من، عاشقىّ و رندى بود |
دگر بكوشم و مشغولِ كار خود باشم |
|
|
بُود كه لطف ازل، رهنمون شود حافظ! |
وگرنه تا به ابد، شرمسار خود باشم[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
از سخن چينان ملالتها پديد آيد ولى |
چون ميان همنشينان ماجرايى رفت، رفت |
|
كنا يه از اينكه: هرگز ميان من و دلدار ملالت و كدورتى به سبب ناملايماتى كه در راه عشقش ديدم، حاصل نخواهد شد، و اگر هم ماجرايى ميان من و او به وجود آمد، چون به ديدارش نايل گردم، بر طرف خواهد شد.
در جايى مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٣، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٨، ص ٢٩٥.