جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٤ - غزل ٧٨ به كوى ميكده، هر سالكى كه ره دانست
عاشقى و توجّه به دوست، گناه مى دانست، كه:
٦٢٩
«ألْعَقْلُ آلَهٌ أعطيناها لِمَعْرِفَةِ الْعُبُودِيَّةِ، لا لِمَعْرِفَةِ الرُّبُوبيَّةِ»
[١]: (عقل وسيله اى است كه براى شناخت بندگى به ما عنايت شده نه براى شناخت ربوبيّت.)، و همواره مى گفت بنده واقعى و عاشق حقيقى، كسى است كه خود را نداند، چيزى را براى خويش نبيند، و هرگز در برابر مولاى خود اراده و اختيارى نداشته باشد؛ كه: «وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ»[٢]: (و نخواهيد خواست، مگر اينكه خداوند بخواهد.) خلاصه بخواهد بگويد:
|
جنگ هفتاد و دو ملّت، همه را عُذر بِنِه |
چون نديدند حقيقت، رَه افسانه زدند |
|
|
آسمان، بار امانت نتوانست كشيد |
قرعه فال، به نام منِ ديوانه زدند |
|
|
نقطه عشق، دلِ گوشه نشينان خون كرد |
همچو آن خال، كه بر عارض جانانه زدند |
|
|
آتش آن نيست كه بر خنده او گريد شمع |
آتش آن است كه در خرمن پروانه زدند[٣] |
|
|
ز جَورِ كوكبِ طالع، سحر گهان چشمم |
چنان گريست كه خورشيد ديد و مَهْ دانست |
|
كنايه ازا اينكه: محبوبا! چون به هجرت مبتلا گشتم، از بخت و طالع بد خود آنقدر گريستم كه روز و شبم بر اين حال گذشت، و ماه و خورشيد هم آگاه بر روزگار فراقم گشتند؛ كه:
٦٣٠
«فَبِعِزَّتِكَ يا سَيّدى: ... لأبكِيَنَّ بُكاءَ الْفاقِدين»
[٤]: (پس به عزّت و سر افرازىات سوگند، اى سرور من! ... همانا بسان گريستن [عزيزى] از دست دادگان بر تو خواهم گريست.) بخواهد بگويد:
|
ديدى اى دل! كه غم يار، دگر بار چه كرد؟ |
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد؟ |
|
[١] - اثنى عشريه: ص ١٩٧.
[٢] - انسان: ٣٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٤، ص ١٥١.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٨.