جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٦٨ - غزل ١١٦ آتش اندر آب افسرده است، يا مى در زجاج؟
از دو بيت اوّل اين غزل ظاهر مى شود كه، در زمان خواجه حوادثى رخ داده كه عام و خاصّ را به خود مشغول نموده، و اهل اللّه را از مراقبه و ذكر و ياد حضرت دوست باز داشته، تقاضاى ديدار او را مى نمايد، تا شايد بدين امر آرامشى برايش حاصل شود. مىگويد:
|
آتش اندر آب افسرده است، يا مِىْ در زُجاج؟ |
يا درخشان در ميانِ چشمه حيوان، سِراج؟ |
|
|
با چنين بارانِ غم بر سر زِ ابرِ حادثات |
جز به وصل يارِ خود، دل را نمى بينم علاج |
|
ابر حادثات چنان بر ما باريد كه آتش عشقمان در ميان آن به خاموشى گرائيد و يا مِىِ عشق و محبّت و ذكرمان در شيشه جانمان مستور ماند؟ و يا چراغ بر افروخته فطرت در وجودمان درخشان است، در اثر بىتوجّهى آن را به خود نسبت مى دهيم؛ و حال اينكه اين، نورِ آفتاب حقيقت است كه از درون زجاجه جانمان درخشنده است، توجّه به آن نداريم؛ كه: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ، الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ، الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ»[١]: (خداوند، نور آسمانها و زمين است، مَثَل نور او همانند چراغدانى است كه چراغى در آن قرار دارد، [و] چراغ در [داخل] شيشهاى [و] شيشه بسانِ ستاره درخشنده مى باشد.) چاره اى براى توجّه نداشتن به ابر.
[١] - نور: ٣٥.