جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٠ - غزل ١٠٦ مردم ديده ما، جز به رخت ناظر نيست
و زندگانى شماست فرا مى خوانند بپذيريد و اجابت نمائيد.- همچنين: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى، وَ هُوَ مُؤْمِنٌ، فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً»[١]: (هركس از مرد و زن، در حالى كه مؤمن باشد، عمل شايسته انجام دهد، او را به زندگانى پاكيزه زنده مى گردانيم.- يا اينكه:
٨٢٤
«أللّهُمَّ! اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحمَّدٍ، وَ آلِ مُحَمَّد، وَمَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
[٢]: (خداوندا! زندگانى مرا [همانند] زندگانى محمد و آل محمد، و مرگم را [بسانِ] مُردن محمد و آل محمد [صلوات اللّه عليهم اجمعين] قرار ده.) در واقع با اين بيان، تقاضاى حيات طيّبه معنوى را نموده، در جايى چون به اين آرزو مى رسد، گفته:
|
دوش، وقتِ سَحَر از غصه نجاتم دادند |
وندر آن ظلمتِ شب، آب حياتم دادند |
|
|
بى خود از شَعشَعه پرتوِ ذاتم كردند |
باده از جامِ تجلّىّ صفاتم دادند |
|
|
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى! |
آن شب قدر، كه اين تازه براتم دادند |
|
|
به حيات ابد آن روز رسانيد مرا |
خَطّ آزادگى از حُسنِ مماتم دادند[٣] |
|
|
من كه از آتش سوداى تو آهى نكشم |
كى توان گفت: كه بر داغ، دلم صابر نيست؟ |
|
محبوبا! روزگارى است كه در سوداى عشقت مى سوزم، و توام جلوه نمى نمايى، و آهى نمى كشم، چگونه ممكن است در برابر داغ فراقت صابر نباشم؟! كه:
٨٢٥
«أفْضَلُ الصَّبْرِ، ألصَّبْرُ عَنِ الُمَحْبُوبِ»
[٤]: (برترين صبر، شكيبايى بر دورى محبوب مى باشد.) كنايه از اينكه:
|
آن كه رُخسار تو را رنگِ گُل نسرين داد |
صبر و آرام توانَد به من مسكين داد |
|
|
آن كه گيسوى تو را رسمِ تطاول آموخت |
هم تواند كَرَمش دادِ منِ غمگين داد |
|
[١] - نحل: ٩٧.
[٢] - بحار الانوار، ج ١٠١، ٢٩٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٣، ص ١٥٠.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الصبر، ص ١٩١.