جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٣ - غزل ١٠٠ روشن از پرتو رويت، نظرى نيست كه نيست
محبوبا! تنها من نيستم كه خطرات وادى عشقم گرفتار نموده باشد، و فراقت دامنگير و خونين دلم ساخته؛ زيرا هركس كه به غم عشقت گرفتار آمد چنين مىباشد. بخواهد بگويد:
|
مرا كارى است مشكل با دل خويش |
كه گفتن مى نيارم مشكل خويش |
|
|
خيالت داند و جانِ من از غم |
كه هر شب در چه كارم با دل خويش |
|
|
ز واپس ماندگان يادى كن آخر |
چه رانى تند جانا! محمِل خويش |
|
|
بسى گشتم چو مجنون كوه و صحرا |
مگر يابم سراغ از منزل خويش |
|
|
مرا در اوّلِ منزل رَهْ افتاد |
كى آمد كشتىام بر ساحلِ خويش[١] |
|
|
از سرِ كوى تو رفتن نتوانم گامى |
ورنه اندر دل بيدل، سفرى نيست كه نيست |
|
معشوقا! كجا مى توان از چون تو دلدارى در حُسن و زيبايى چشم پوشيد و حال آنكه فريفتگان و دلدادگان درگاهت تا به وصالت راه يابند و به تماشاگه حُسن تو رحل اقامت نگسترانند از پا نخواهند نشست، گفتارشان اين است كه:
٧٦١
«إلهى! ... وَغُلَّتى لايُبَرِّدُها إلّا وَصْلُكَ وَلَوْعَتى لايُطْفِئُها الّا لِقائُكَ وَشَوْقى إلَيْكَ لايَبُلُّهُ إلّا النَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وَقرارى لايَقِرُّ دُونَ دُنُوّى مِنكَ.»
[٢]: (معبودا! ... و سوز و تشنگى درونم را جز وصل و پيوستن به تو خنك نمى كند، و آتش باطنم را جز ملاقاتت خاموش نمى نمايد، و شوق و ميل شديدم به تو را جز نگريستن به روى [و اسماء و صفات] ات آب نمى پاشد، و دلم جز [هنگام] قرب و نزديكى به تو قرار نمى گيرد.- نيز:
|
هر كه را با خط سبزت سرِ سودا باشد |
پاى از اين دايره، بيرون ننهد تا باشد |
|
|
ظِلّ ممدود خَمِ زلفِ توام بر سر باد! |
كاندر اين سايه، قرار دلِ شيدا باشد |
|
|
چون دلِ من دمى از پرده برون آى و در آى |
كه دگر باره ملاقات، نه پيدا باشد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٧، ص ٢٦٣.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.