جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٩ - غزل ١١٠ المنة لله! كه در ميكده باز است
|
نيازمندِ بلاگو: رُخ از غبار مشوى |
كه كيمياىِ مراد است خاكِ كوىِ نياز |
|
|
ز مشكلات طريقت، عِنان متاب اى دل! |
كه مرد راه، نيانديشد از نشيب و فراز |
|
|
در اين مقام مجازى، بجز پياله مگير |
در اين سراچه بازيچه، غير عشق مباز[١] |
|
و بگويد:
|
دوستان! وقت گل آن بِهْ كه به عشرت كوشيم |
سخن پير مغان است، به جان بنيوشيم |
|
|
نيست در كس كَرَم و وقتِ طَرَب مى گذرد |
چاره آن است، كه سجّاده به مِىْ بفروشم[٢] |
|
|
بار دلِ مجنون و خَمِ طُرّه ليلى |
رخساره محمود و كفِ پاىِ اياز است |
|
كنايه از اينكه: آن كس كه طالب ديدار و مشاهده معشوق است، بايد آن را از راه عبوديّت و خاكسارى و فنا و نيستى خويش بدست آرد، همان گونه كه مجنون براى رسيدن به ليلى خود را فراموش كرد، و سلطان محمود با وجود داشتن جاه و مقام و سلطنت، در برابر اياز (غلام خود) ذلّت و كوچكى از خود نشان مى داد و كف پاى او را مى بوسيد. به گفته خواجه در جايى:
|
تا نگردى آشنا، زين پرده بويى نشنوى |
گوشِ نا محرم نباشد جاىِ پيغام سروش |
|
|
در حريم عشق، نتوان زد دَمْ از گفت و شنيد |
ز آنكه آنجا جمله اعضا، چشم بايد بود و گوش[٣] |
|
بخواهد با اين بيان بگويد: تا بكلّى از خود نرستم، به وى نپيوستم.
|
بر دوختهام ديده چو باز، از همه عالَم |
تا ديده من، بر رُخِ زيباىِ تو باز است |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١١، ص ٢٤١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٢، ص ٣٠٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥١، ص ٢٦٦.