جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٢ - غزل ١٠٩ امروز، شاه انجمن دلبران يكى است
سود حقيقى آنان مى كنند كه به محبوب حقيقى دل بسته باشند.
|
مرا مِىْ دگر باره از دست بُرد |
به من باز آورد مِىْ دستبُرد |
|
|
هزار آفرين بر مِىِ سرْخ باد! |
كه از روىِ ما، رنگِ زردى ببرد |
|
|
مرا از ازل، عشق شد سرنوشت |
قضاىِ نوشته، نشايد ستُرد |
|
|
شود مستِ وحدت ز جام الَسْت |
هر آن كو چو حافظ، مِىِ صاف خورد[١] |
|
|
خَلْقى، زبان به دعوىِ عشقش گشادهاند |
اى من غلامِ آن كه دلش با زبان يكى است! |
|
آرى، حضرت محبوب، دوستداران حقيقى خود را به انس با خويش پذيرا مىشود، نه آنان كه تنها ادّعاى دوستىاش دارند، كه:
٨٤٦
«لا يَسْتَقيمُ إيمانُ عَبْدٍ حَتّى يَسْتَقيمَ قَلْبُهُ، وَلا يَسْتَقيمُ قَلْبُهُ حَتّى يَسْتَقيمَ لِسانُهُ»
[٢]: (ايمان هيچ بنده اى پا بر جا نمى گردد تا اينكه قلبش استوار شود، و دلش پايدار نمى شود تا اينكه زبانش راست گردد.) كنايه از اينكه: من اگر مى گويم: «دلبر اگر هزار بود، دل بر آن يكى است» و مىگويم: «من بَهْرِ آن يكى، دل و دين دادهام به باد»، هرچه گفتم همان است كه در دل داشتم، وگرنه انسم با او حاصل نمى شد. به گفته خواجه در جايى:
|
هر كه شد محرمِ دل، در حَرَم يار بماند |
وآن كه اين كار ندانست، در انكار بماند |
|
|
از صداى سخن عشق نديدم خوشتر |
يادگارى كه در اين گنبدِ دوّار بماند |
|
|
جز دلم كو ز ازل تا [ظ: به] ابد عاشق اوست |
جاودان كس نشنيدم كه در اين كارِ بماند |
|
|
به تماشاگهِ زلفش دلِ حافظ روزى |
شد كه باز آيد و جاويد، گرفتار بماند[٣] |
|
لذا مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٩، ص ٢٨.
[٢] - نهج البلاغه، خطبه ١٧٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٣، ص ٢١٠.