جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩ - غزل ٦٣ اگرچه عرض هنر پيش يار بىادبى است
|
گُلعذارى ز گلستانِ جهان ما را بس |
زين چمن، سايه آن سَرْوِ روان ما را بس |
|
|
نقد بازار جهان بنگر و آزارِ جهان |
گر شما را نه بس اين، سود و زيان ما را بس |
|
|
يار با ماست، چه حاجت كه زيادت طلبيم؟ |
دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس |
|
|
نيست ما را بجز از وصلِ تو در سر هَوَسى |
اين تجارت ز متاعِ دو جهان ما را بس[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
دواى درد خود اكنون، از آن مُفَرِّح جوى |
كه در صراحىِ چينىّ و شيشه حَلَبى است |
|
اى خواجه! دواى درد عشق تو به معشوق حقيقى را جز دختر رَزْ و آنكه در مظاهر خود را پنهان داشته نمى كند و تنها اوست كه به وجد آورندهات خواهد بود، و به او حيات ابدى مى يابى و آن در كنار موجودات نيست، بلكه با تو و با آنها مىباشد؛ كه: «أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٢]: (آگاه باش! كه حقيقتاً او به هر چيزى احاطه دارد.)؛ پس دواى درد خود را در مظاهر و در خود جستجو نما؛ كه: «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»[٣]: (بزودى نشانههاى آشكار خود را در آفاق و نواحى [جهان] و وجود خودشان به آنان نشان خواهيم داد، تا براى ايشان روشن گردد كه براستى تنها او حقّ است.- همچنين:
٥٠٤
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، جَلَّ أمْرُهُ.»
[٤] (هركس نَفْس خويش را بشناسد، كارش بالا مى گيرد.) پس بكوش تا به دواى درد خود دست يابى و از سرگردانى به رَوْح و راحتى نايل آيى. در جايى مى گويد:
|
اگر به كوى تو باشد مرا مجالِ وصول |
رسد ز دولت وصل تو، كار من به حصول |
|
|
من شكسته بدحال، زندگى يابم |
در آن زمان كه به تيغِ غمت شوم مقتول |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٦، ص ٢٥٠.
[٢] - فصّلت: ٥٤.
[٣] - فصّلت: ٥٣.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.