جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٨ - غزل ٨٩ ساقىام خضر است و مى، آب حيات
ظَلُوماً جَهُولًا»[١]: (براستى كه ما امانتِ [ولايت] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، پس از حمل آن اباء كردند و از آن هراسيدند و انسان آن را حمل نمود، براستى كه بسيار ستمگر و نادان بود.- به گفته خواجه در جايى:
|
آسمان بارِ امانت نتوانست كشيد |
قرعه فال، به نامِ منِ ديوانه زدند[٢] |
|
و آن رزقى بود كه از ديوانِ عشق از ازل نصيب ما شده بود، كه در اخذ ميثاق هم بر شهود آن اقرار نموديم، و به «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٣]: (و ايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟.)، «بَلى، شَهِدْنا»[٤]: (بلى، گواهى مىدهيم.) گفتم، و در اين جهان تعلّقات هم ممكن نيست مشكلات عشقش را جز به توجّه به او حلّ نماييم. به گفته خواجه در جايى:
|
در ازل داده است ما را ساقىِ لَعْلِ لَبَت |
جرعه جامى كه من سر گرمِ آن جامم هنوز[٥] |
|
و نيز مى گويد:
|
مرا از ازل، عشق شد سرنوشت |
قضاىِ نوشته، نشايد ستُرد[٦] |
|
|
شاد بادا روحِ آن رندى كه او |
بر سر كوىِ مغان يابد وفات! |
|
اين بيت دعا و تمنّاست. الهى كه روح سالك و رند و عاشقى كه در راه سلوك از مشكلات نهراسيد و آنها را با ياد و شهود حضرت دوست حلّ نمود، و سر انجام در اين راه جان به جان آفرين سپرد، شاد و مخاطب باد به خطابِ «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ! ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً، فَادْخُلِي فِي عِبادِي، وَ ادْخُلِي جَنَّتِي»[٧]: (اى نفس.
[١] - احزاب: ٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٤، ص ١٥١.
[٣] ( ٣، ٤) اعراف: ١٧٢.
[٤] ( ٣، ٤) اعراف: ١٧٢.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٨، ص ٢٤٠.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٩، ص ٢٠١.
[٧] - فجر: ٢٧- ٣٠.